<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>My Ordinary Gay Day</title>
	<atom:link href="http://mygday.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://mygday.wordpress.com</link>
	<description>A Diary of an Ordinary Guy</description>
	<lastBuildDate>Sat, 18 Jul 2009 10:27:03 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<cloud domain='mygday.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://www.gravatar.com/blavatar/c4fc76dfc753f9eb858449bfe2647c7e?s=96&#038;d=http://s.wordpress.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>My Ordinary Gay Day</title>
		<link>http://mygday.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://mygday.wordpress.com/osd.xml" title="My Ordinary Gay Day" />
		<item>
		<title>بیانیه</title>
		<link>http://mygday.wordpress.com/2009/07/05/%d8%a8%db%8c%d8%a7%d9%86%db%8c%d9%87/</link>
		<comments>http://mygday.wordpress.com/2009/07/05/%d8%a8%db%8c%d8%a7%d9%86%db%8c%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 05 Jul 2009 08:30:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Raham</dc:creator>
				<category><![CDATA[Dissapointed]]></category>
		<category><![CDATA[Me]]></category>
		<category><![CDATA[Sad]]></category>
		<category><![CDATA[Serious]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mygday.wordpress.com/2009/07/05/%d8%a8%db%8c%d8%a7%d9%86%db%8c%d9%87/</guid>
		<description><![CDATA[آخرین بیانیه واصله از خبرگذاری خاله زنکی رهام  (  *RKNA  ):
  به علت بازداشت تنی چند از خبرنگاران خربکار و  دروغ ساز و کتک خوردن تنِ چندی دیگر در جریانات اغتشاشات اخیرِ مُغتَشِشانِ** طرفدار  بقیه کاندیداها و کشته شدن بسیجیان مخلص در راه بازگرداندن آرامش به وطن اسلامی، و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mygday.wordpress.com&blog=6819896&post=81&subd=mygday&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<br /><p dir="rtl">آخرین بیانیه واصله از خبرگذاری خاله زنکی رهام  (<span dir="ltr"> </span><span dir="ltr"><span dir="ltr"> </span>*RKNA</span><span dir="rtl"> </span><span dir="rtl"> </span>):<br />
  به علت بازداشت تنی چند از خبرنگاران خربکار و  دروغ ساز و کتک خوردن تنِ چندی دیگر در جریانات اغتشاشات اخیرِ مُغتَشِشانِ** طرفدار  بقیه کاندیداها و کشته شدن بسیجیان مخلص در راه بازگرداندن آرامش به وطن اسلامی، و  همچنین ملغب شدن به صفات زیبای دزد و کثافت و خس و خاشاک و پیروزی رئیس جمهوری از  جنس مردم با بیشترین تقلــ.. ببخشید درصد رای در جهان و دستکاری در تیترهای خبری  این خبرگذاری توسط فرستادگان مخصوص وزارت ارشاد، در جلسه هیات رییسه این سازمان،  جنابانِ آقایان رهام (مدیر مسوول)، رهام (دبیر)، رهام (نماینده سهامداران) و رهام  (سردبیر) تصمیم بر آن شد که درِ خبرگذاری تخته شده و تا اطلاع ثانوی از هیچ کدام  از اعضای هیات رییسه در جریاناتِ جاری اینترنت خبری نباشد!<br />
  از این پس هرگونه خبری که در سایت های دیگر به  نام این خبرگذاری به چاپ یا به گوش می رسد، کذب می باشد.<br />
  همین طور گفته های مهمانان عزیز برنامه الزامن  نظر صدای آمـ.. ببخشید، «رهام خاله زنکی نیوز» نمی باشد و صرفن منعکس کننده نظر  شخصی خودشان است.</p>
<p dir="rtl">&nbsp;</p>
<p>  خوش باشین<br />
  خبرگذاری خاله زنکی رهام<span dir="ltr"> </span></p>
<p dir="rtl">&nbsp;</p>
<div style="font-size:9px;">
<p dir="rtl">* <span dir="ltr">Raham khalezanaki News Agancy</span> <br />
  ** اغتشاش کننده</p>
</div>
<p dir="rtl">&nbsp;</p>
<p dir="rtl" style="font-size:20px;">محض اختتامیه: <a href="http://files.joopea.com/?5QTPxZlc5Z3U" target="_blank">جنسیت و گرایش های جنسی</a><span dir="ltr"> </span></p>
<p dir="rtl">&nbsp;</p>
<p dir="rtl">&nbsp;</p>
<div style="text-align:center;font-size:24px;">
<a href="http://littledictatorship.wordpress.com" target="_blank">our little dictatorship</a>
</div>
<p dir="rtl">&nbsp;</p>
<p dir="rtl">&nbsp;</p>
نوشته شده در Dissapointed, Me, Sad, Serious  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/mygday.wordpress.com/81/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/mygday.wordpress.com/81/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/mygday.wordpress.com/81/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/mygday.wordpress.com/81/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/mygday.wordpress.com/81/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/mygday.wordpress.com/81/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/mygday.wordpress.com/81/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/mygday.wordpress.com/81/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/mygday.wordpress.com/81/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/mygday.wordpress.com/81/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mygday.wordpress.com&blog=6819896&post=81&subd=mygday&ref=&feed=1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mygday.wordpress.com/2009/07/05/%d8%a8%db%8c%d8%a7%d9%86%db%8c%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/a4aae59f165106781738051b64a2348d?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Raham</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>ژیندگی!!</title>
		<link>http://mygday.wordpress.com/2009/06/06/%da%98%db%8c%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/</link>
		<comments>http://mygday.wordpress.com/2009/06/06/%da%98%db%8c%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 06 Jun 2009 08:30:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Raham</dc:creator>
				<category><![CDATA[Dairy]]></category>
		<category><![CDATA[Dissapointed]]></category>
		<category><![CDATA[Me]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mygday.wordpress.com/?p=69</guid>
		<description><![CDATA[

  این معتادی «زندگی» نبید ها! معتادی «جندگی» بید!
  می بینی تورو خدا؟ این همه عامیانه بودنم این روزا، چه بلایی سرم داره می آره! واااه خواهر! :-p

  یکی نیست بگه که تو رو چه به این مردم؟ تو کجات با این مردم عجین (اجین؟) بوده که حالا رفتی قاطی شون؟!؟
  [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mygday.wordpress.com&blog=6819896&post=69&subd=mygday&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<br /><div dir="rtl" align="right">
<p>
  این معتادی «زندگی» نبید ها! معتادی «جندگی» بید!<br />
  می بینی تورو خدا؟ این همه عامیانه بودنم این روزا، چه بلایی سرم داره می آره! واااه خواهر! :-p</p>
<p>
  یکی نیست بگه که تو رو چه به این مردم؟ تو کجات با این مردم عجین (اجین؟) بوده که حالا رفتی قاطی شون؟!؟<br />
  یکی عکس فلانی رو بالا می گیره و براش داد و هوار و دعوا راه می ندازه. یکی دم از دموکراسی می زنه اما تا دستش می رسه عکسای اون یکی رو پاره می کنه. یکی اصلاحاتی اونوقت به خاطر یک شیخ کت و شلواری خودکشی می کنه. یکی برای رای گیر آوردن دروغ سر هم می کنه. یکی حتی سعی هم نمی کنه که خطاهاش رو مخفی کنه تازه افتخار هم می کنه. یکی شعار های یکی دیگه رو کپی می کنه و حتی فکر هم نمی کنه! &#8230;<br />
  ولش کن! از چهارشنبه تا همین نصف شب دیشب اینقدر حرفای سیاسی قشنگ قشنگ شنیدم که داره حالم به هم می خوره از همه کسایی که دم از دموکراسی می زنن!</p>
<p>  ترجیح می دم همون غار نشین شورشی که بودم، بمونم تا یک دموکرات (یا لیبرال) مردمی!</p>
<p>  به عبارتی این سه روز به من اثبات کرد که این آدم ها و این کشور و این متفکران حالا حالا ها معنی احترام به نظر دیگران رو نمی فهمن! البته اینو توهین قلمداد نکنین ها! من خودم رو اساسن آدم نمی دونم که بخوام شرط دوم رو در مورد خودم صادق بدونم! اشرف مخلوقات لقب من نیست و اصلن هم علاقه ای به تخریب این لقب با چسبوندن خودم به اون ندارم!</p>
<p>  اساسن آدم دموکرات (یا لیبرالی) نیستم، روشنفکر هم نیستم، با اطلاعات هم نیستم اما فیلم زیاد می بینم!!</p>
<p></p>
<p>ای بگذریم. می دونی چی شده؟ اینترنت شرکت قطع شده، برا همین تمام کارایی که من باید انجام بدم رفته رو هوا و در نتیجه فرصت اضافه به میزان بسیار زیاد گیر آوردم که چرندیات فوق رو سر هم کنم! وگر نه چرندیات زیر رو سر هم می کردم!! :-p<br />
  کُلن چند وقتی هست که پرخاشگریم زیاد شده. طبق نظریات رونشناسان عهد عتیق (فروید اینا رو می گم!) علت اون رو باید تو عهد عتیق (دوران کودکی) خودم جستجو کنم و در نتیجه راه حلی نداره و برم بمیرم بهتره، از اون طرف یک سری روانشناسان قرون وَسَطی علت اون رو تجمع بیش از اندازه انرژی (= محتویات) جنسی به علت دوری از دوست پسر محترمه می دانند که راه حلش معلومه! و طبق نظر جامعه شناسان همه قرون (فقط با نوع بیان متفاوت) علت اون رو باید در سرخوردگی های اجتماعی که اخیرن با اون مواجه شدم جستجو کنم و تلاش کنم محیطی رو برای خودم فراهم کنم که این سرخوردگی ها توی اون محیط جبران بشه.</p>
<p>  اما خودم دلیلش رو چیز دیگه ایی می دونم! خیلی رو آدم ها حساب باز نکنم!<br />
  و در ثانی زحمت بکشم دیگه خوشی های خودم رو با کسانی که لطف می کنن و فقط خودشون رو در نظر می گیرن در اشتراک نزار م! تا این خوشی ها کوفتم نشه! همین طور کوفتشون نشه!</p>
<p>  اینکه چند وقتیه که احساس می کنم دارم خودم رو به دیگران تحمیل می کنم، احساس اصلن جالبی نیست، که چند وقتی درگیرشم مخصوصن اینکه من اغلب نشانه ی اتهام رو به سمت خودم نشونه می رم و تا وقتی مطمئن نشدم، به بقیه نمی پرم! و تازگی می بینم که این پریدن ها زیاد شده و از اون طرف اتهام های خودم مبنی بر تهمت زدن به دیگران بیشتر!! <br />
  دو علت که بیشتر نداره! یا اینکه من اشتباه می کنم و این مدت فقط پرخاشگریم بیشتر شده، دومی هم اینه که تازگی با اشتباه های دیگران بیشتر مواجه می شم! و یا  مخلوطی از هر دوتا.</p>
<p>الان خیلی برام مهم نیست! ترجیح می دم، دهنم رو ببندم، پرخاشگریم رو کنترل کنم یک «گور بابای همه» ی بلند تو دلم بگم، از هیچ کسی هیچ چیزی رو انتظار نداشته باشم و واسه خودم خوش باشم &#8230; هـِـــــی هورااا!!<br />
  من خوشحالم! زندگی خوبه! دنیا قشنگه! هوا خوبه! پول هام نا کافی نیست! مدیر شرکتم خیلی با شعوره! چک یکی از کارای قبلیم حاضره! تی شرت صورتیم با نمکه! خوش قیافه ام! هیکلم هم ای خوبه! خانواده ام هم گیر نیستن! امیر عالیه! یه عالمه آدم دور و برم دارم! کفشم خوشگله! آفتاب گرمه! انتخاباته! احمدی نژاد زشته! آنگلا مِرکل بامزه است! تی تو غذاهاشو گرون کرده! کمرم بهتره! &#8230;<br />
  اوهَــه! دیدی چقدر دلیلای خوب واسه خوشحال بودن هست! :-p</p>
<p>  چهاشنبه ای بعد از یک مهمونی خیلی خیلی کوشولو که نزدیکای هفت تیر بود با دوتا از بچه ها که داشتیم می رفتیم خونشون به سرمون زد که ای ی ی ی فقط جهت کسب اطلاع(!) یک قدمی هم زیر پل کریم خان بزنیم ببینیم ساعت دو نصف شب چه خبره!<br />
  خلاصه چون بعد از رسیدن به سر ویلا سرخورده از بی خبری بودیم گفتیم این طوری که راه نداره! باید حتمن از وضعیت شهر باخبر بشیم! برا همین رفتیم ببینیم چهارراه ولیعصر چه خبره!!<br />
  خلاصه خیلی خبرا بود! طرف دارای احمدی نژاد کل چهارراه رو قرق کرده بودن، برا همین ما مجبور شدیم قدم زنان، از جلوی پارک دانشجو رد بشیم!! نمی دونم چی شد که یهو خیابونی که اون وقت شب هیشکی توش نبود، یهو ترافیک شد!! خلاصه ما هم کمی ناز و اشوه اومدیم و چندتا رو سر کار گذاشتیم و در رفتیم!! :-p<br />
  مگه رژه رفتن از چهار راه ولیعصر تا زیر پل حافظ چشه که به ما گفتن ژینده؟؟ <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> <br />
  واه واه واه! آش نخورده و دهن سوخته! :-p</p>
<p>  ولی خوب در نهایت دیگه این کار رو با دوستان عالیقدر تکرار نخواهم کرد! نه اینکه خوش نگذشت و سرکار گذاشتن ملت خوب نبود، نه! اما رفتن با اون ها با تنها رفتنم تفاوت چندانی نداره! در هر دو صورت اگر قرار باشه اتفاق بدی توی این روند سرکار گذاشتن برای من بیفته، کسی پشت سر من نیست که حمایتم کنه! و احتمالا در حالی که برای خوش گذشتن به همه، در معرض خطرم، اونها 300-400 متر جلوتر در حال قدم زدن هستن! پس بهتره که از اول تنها برم و توهم حمایت دیگران رو نداشته باشم!<br />
  خوش باشید <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> </p>
<p>سلام
</p>
</div>
نوشته شده در Dairy, Dissapointed, Me  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/mygday.wordpress.com/69/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/mygday.wordpress.com/69/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/mygday.wordpress.com/69/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/mygday.wordpress.com/69/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/mygday.wordpress.com/69/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/mygday.wordpress.com/69/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/mygday.wordpress.com/69/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/mygday.wordpress.com/69/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/mygday.wordpress.com/69/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/mygday.wordpress.com/69/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mygday.wordpress.com&blog=6819896&post=69&subd=mygday&ref=&feed=1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mygday.wordpress.com/2009/06/06/%da%98%db%8c%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/a4aae59f165106781738051b64a2348d?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Raham</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>هتروفوبیا یا کمردرد!</title>
		<link>http://mygday.wordpress.com/2009/05/27/%d9%87%d8%aa%d8%b1%d9%88%d9%81%d9%88%d8%a8%db%8c%d8%a7-%db%8c%d8%a7-%da%a9%d9%85%d8%b1%d8%af%d8%b1%d8%af/</link>
		<comments>http://mygday.wordpress.com/2009/05/27/%d9%87%d8%aa%d8%b1%d9%88%d9%81%d9%88%d8%a8%db%8c%d8%a7-%db%8c%d8%a7-%da%a9%d9%85%d8%b1%d8%af%d8%b1%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 27 May 2009 06:50:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Raham</dc:creator>
				<category><![CDATA[Angry]]></category>
		<category><![CDATA[Gay]]></category>
		<category><![CDATA[Me]]></category>
		<category><![CDATA[Sad]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mygday.wordpress.com/?p=67</guid>
		<description><![CDATA[
یکی می تونه به من بگه آخه این چه وضعیه؟
  این روز سومه که از شدت درد نمی تونم بیشتر از نیم ساعت بشینم!
  ولش کن
  چند روز قبل که داشتم از میدون رسالت رد می شدم یکی از  بهترین صحنه های زندگی ام رو دیدم: تایپ ایدآلم!
  بنده ی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mygday.wordpress.com&blog=6819896&post=67&subd=mygday&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<br /><div dir="rtl" align="right">
<p>یکی می تونه به من بگه آخه این چه وضعیه؟<br />
  این روز سومه که از شدت درد نمی تونم بیشتر از نیم ساعت بشینم!<br />
  ولش کن<br />
  چند روز قبل که داشتم از میدون رسالت رد می شدم یکی از  بهترین صحنه های زندگی ام رو دیدم: تایپ ایدآلم!<br />
  بنده ی خدا داشت مثل آدم راهش رو می رفت و از اون طرف خیابون به سمت من می اومد. اما فک بنده آنچنان رو زمین قل می خورد که نه فقط خودش، همه ی اونایی که از اون سمت به این سمت می اومدن متوجه فک اینجانب شدند! <br />
  یک لبخند کوچولو زد و از کنارم رد شد که تازه من به خودم اومدم و فکم رو که سه متر رو زمین پهن شده بود، جمع کردم و رفتم پی کارم!<br />
  باورتون میشه؟؟ رفتم پی کارم، نه پی اون!</p>
<p></p>
<p>یک حس عجیب (که متاسفانه) در بین اغلب ما گی ها (مخصوصن گی ها نه  لز ها) مشترکه تازگی ها بیشتر از قبل آزارم می ده! چیزی که کم و بیش نمی تونم بگم که طبیعی نیست اما صحیح هم نیست!<br />
  یک عمر توی جامعه ای بودم که در بهترین حالت به ما گفتن بیمار. توی جامعه ای بودم که از لحظه ی آغاز فکر کردن، لحظه به لحظه شاهد شکستن همه ی عقایدی بودم که حاضر بودم برایشان جان بدهم و این شکستن ها همه بر روی سرم خراب می شد. نمی شه انتظار داشت که از ایمانی (منظورم هر نوع ایمانی ئه نه صرفن ایمان دینی) که در طول 15-16 سال به خورد مغز بیچاره ام رفته، به راحتی و بیخیال رد بشم، نه؟<br />
  یک عمره که هر روز و هر روز توی جامعه ای زندگی کردم که بدترین فحش ها شون رو روانه ی کونی های بیچاره ای کردن که لذت جنسی و عشق و علاقه شون همجنس هاشون بودن. بدبختانه تر اینکه این مختص اینجا و این کشور نیست. اما انگار احساسی آزار دهنده ای که حس می کنم، بیشتر مختص اینجا است نه اینکه در جاهای دیگه دنیا نیست، اما شدتش اینجا خیلی بیشتره.<br />
  کونی، کثافت، لاشی، هوس باز، بچه باز، مریض، شیطان صفت، بیمار، منحرف و &#8230; که براتون کلمه های نا آشنایی نیست؟ هست؟<br />
  کلمه هایی که هر روز و هر روز و هر روز تکرار و تکرار و تکرار شدن و اونوقت یکجا که به خودم نگاه می کنم، می بینم ای داد! همه ی علایم اون بدبختایی که اینطور آماج حمله های این مردم اند، در من هم صدق می کنه!</p>
<p><img src="http://mygday.files.wordpress.com/2009/05/hetrophobia.jpg?w=116&#038;h=300" alt="هتروفوبیا" title="هتروفوبیا" width="116" height="300" class="aligncenter size-full wp-image-66" /><br />
<br />
  هیچ راه فراری نیست.<br />
  خودم را گول می زنم &#8230; فریب می دم &#8230; نه! من هم از بدن دخترها خوشم می آد!! &#8230; رابطه برقرار می کنم &#8230; دوست دختر می گیرم &#8230; در صحبت های چِندش ناک دیگران در مورد مخ زدن دختران شرکت می کنم &#8230; با بی علاقگی وحشتناک فیلم های سوپرشان را نگاه می کنم &#8230; و یک جا از خودم و زندگی مصنوعی که ساختم خسته می شم!<br />
  چه انتظاری می رفت؟ دو رو یی ام گسترده تر شد. در خود زندانی تر شدم. از وقتی خودم را پذیرفتم وضعم بدتر هم شد! گرچه که در مقام استریتی که روشنفکر است، سعی در تصحیح افکار دیگران داشتم اما همچنان باید کونی، کثافت، لاشی، هوس باز، بچه باز، مریض، شیطان صفت، بیمار، منحرف و &#8230; شنیدن ها را ادامه می دادم و این بار خودم هم در مظنه ی اتهام بودم.<br />
  بعد از ورود به جمع استریت های (به ظاهر) روشنی که وجود مسالمت آمیز همجنسگرایان را (باز هم به ظاهر) قبول داشتند هم وضعیت چندان تفاوتی نکرد. من همچنان گی یی بودم در میا آدم ها!<br />
  وقتی تنها کسانی که برای گردهم آیی ها اضافه اند، وقتی تنها کسانی که برای دعوت شدن ها، بیش از حد مجاز ظرفیت مجلس اند، وقتی کسانی که فقط در غم ها مورد خطاب قرار می گیرند (چون هم دخترها و هم پسرها را به شدت خوب درک می کنند)، وقتی تنها کسانی اند که برای نوازش های پنهانی خوبند اما برای دوست آشکار بودن نه، گی ها هستند، چه انتظاری هست؟<br />
  چه انتظاری می رفت؟ کم کم کینه به دل گرفتم و دنیا دنیا هم که بر سرم هوار می شد، کینه پاک نمی شد.<br />
  اینقدر خودم را در گرفتن حقی که سالها و بلکه قرن هاست از ما پایمال شده، محق می دانم که هیچ استریتی حق زبان دراز کردن ندارد، حتی اگر از سر بی اطلاعی اش باشد!<br />
  حتی اگر بیمار (بهترین و مودبانه ترین اتهامی که می زنید) به ما نسبت داده شود.<br />
  تا به کی باید تاوان بی اطلاعی تان را ما بدهیم؟</p>
<p>هیچ کدام از شما نمی توانید و به معنی واقعی کلمه نمی توانید تصور کنید که ترس از مرگ به خاطر چیزی که قادر به تغییرش نیستیم یعنی چه!<br />
  هیچ کدامتان نمی توانید تصور کنید وقتی هم بود که از شدت ترس کرخت شدم و حتی یک قدم هم به فرمان مغزم نتوانستم حرکت کنم، یعنی چه! و فقط دست فرشته نگهبانم بود که من را از آنجا که خشک شده بودم تکان داد و برد&#8230;</p>
<p>اما بعد از گذشت این همه، مدتی است که احساس درونم آزارم می دهد&#8230;<br />
  اینکه ترد شدن دیگران با کوچکترین اشاره ای که به عدم قبول همجنسگرایان می کنند، اتفاق می افتد، اینکه دیگر تلاش زیادی در فهماندن به بی اطلاع ها و هوفوب ها نمی کنم، اینکه کوچکترین انتقادی را حمل بر هموفوب بودن فرد می کنم، اینکه دیگر سازنده نیستم و جنگجو ام، اینکه استریت ها، اطرافیان درجه دو اند و &#8230;</p>
<p>بعد از عمری (بابا پیرمرد!) که در گوش استریت ها فریاد زدم گرایش جنسی تفاوتی در آدم بودنمان ایجاد نمی کند، امروز می بینم خودم گرفتار گرداب دوگانه بینی شده ام&#8230;<br />
  می بینم در اعماق وجودم نمی توانم به استریت ها به خوبی گی ها نگاه کنم. می بینم اگر از هر 10 خطای گی ها، یکی را نمی بخشم، از هر 10 خطای استریت ها فقط یکی بخشیده می شود!<br />
  می بینم اول از هر چیز دنبال گرایش جنسی طرف مقابلم می گردم. می بینم تمام تلاشم را می کنم تا دنیا را با نشانه های همجنسگرایی ببینم&#8230;<br />
  می بینم همیشه این استریت ها هستند که در مظنه ی اتهام من اند.</p>
<p>شعارهایم کجا رفته اند؟؟<br />
  مگر این چیزها همان چیزهایی نیستند که استریت ها را به آنها متهم کرده ام؟<br />
  مگر این چیزها همان فوبیایی نیست که چپ و راست، استریت ها را به آن می بندم؟</p>
<p>چرا تمام هم و غم ما شده خاله زنکی هایی که فلانی امروز با کی بود، فلانی امروز با کی به هم زد، فلانی امروز این حرف را زد، فلانی امروز تلفن نکرد، فلانی برای فلان کَسَک تولد گرفت یا نگرفت، فلانی استریت است یا گی است، فلانی با فلانی خوابیده است یا نخوابیده است، فلانی توی خونه اش لخت راه می رود، فلانی چرا اینقدر با گی ها رابطه دارد؟ فلانی &#8230;</p>
<p>حالا احساس بدی همه ی وجودم را در برگرفته&#8230;<br />
  حالا انگشت اشاره را بر می گردانم طرف خودمان. چرا و تا کی این هتروفوبیا؟</p>
<p>کجای راهمان خطا بوده است که من هتروفوبیا دارم و دیگری هموفوبیا؟
</p>
<p>خلاصه دوشنبه صبح که از خواب بیدار شدم، کمرم گرفت و تا الان که اینطوری کج و کوله دارم این متن رو تایپ می کنم، مرخصی استعلاجی از کار و دانشگاه گرفتم! به این می گن توفیق اجباری!<br />
  بالاخره بعد از تعطیلات نوروز که هیچ استراحتی نداشتم، این سه روز رو بیشتر از حد تصورم استراحت کردم! اینقدر خوابیده ام که حالت تهوع گرفتم. اما توصیه نمی کنم برای رسیدن به این استراحت اجباری دعا کنید چون درد کمرم پدرم رو درآورده! از خونه هم که نمی تونم بیرون برم، شیطنت هم که تعطیل شده! تازه امیر هم که نیست ازم پرستاری کنه :-p (ایششششش)</p>
<p>هیچ تمایلی ندارم که راجع به این پست باهام صحبت کنید اما اگه طاقت ندارین فقط ایمیل بزنین: f_dreams06@yahoo.com</p>
<p>اتهامی که به خودم وارد می کنم، هنوز به این معنا نیست که کینه ام طبیعی نیست &#8230; هنوز زبانم دراز است برای گرفتن حق زندگی ام. هنوز می خواهم نفس بکشم. هنوز توی دهن هر کسی می زنم که بگوید همجنسگراییم بیماری است. هنوز کسانی که واضح و یا در پرده، گی ها را نمی پذیرند (هر چقدر هم بزرگ منش[!] و مورد استفاده) در میان اطرافیان من جایی ندارند&#8230;<br />
  زنده می مانم و برای آزاد زنده ماندنم هر قیمتی را می پردازم&#8230;
</p>
<p>
</div>
نوشته شده در Angry, Gay, Me, Sad  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/mygday.wordpress.com/67/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/mygday.wordpress.com/67/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/mygday.wordpress.com/67/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/mygday.wordpress.com/67/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/mygday.wordpress.com/67/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/mygday.wordpress.com/67/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/mygday.wordpress.com/67/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/mygday.wordpress.com/67/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/mygday.wordpress.com/67/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/mygday.wordpress.com/67/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mygday.wordpress.com&blog=6819896&post=67&subd=mygday&ref=&feed=1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mygday.wordpress.com/2009/05/27/%d9%87%d8%aa%d8%b1%d9%88%d9%81%d9%88%d8%a8%db%8c%d8%a7-%db%8c%d8%a7-%da%a9%d9%85%d8%b1%d8%af%d8%b1%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/a4aae59f165106781738051b64a2348d?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Raham</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://mygday.files.wordpress.com/2009/05/hetrophobia.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">هتروفوبیا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مبارزه با هموفوبیا یا ادب کردن خودم!</title>
		<link>http://mygday.wordpress.com/2009/05/18/%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%d9%87%d9%85%d9%88%d9%81%d9%88%d8%a8%db%8c%d8%a7-%db%8c%d8%a7-%d8%a7%d8%af%d8%a8-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%af%d9%85/</link>
		<comments>http://mygday.wordpress.com/2009/05/18/%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%d9%87%d9%85%d9%88%d9%81%d9%88%d8%a8%db%8c%d8%a7-%db%8c%d8%a7-%d8%a7%d8%af%d8%a8-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%af%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 18 May 2009 09:00:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Raham</dc:creator>
				<category><![CDATA[Dairy]]></category>
		<category><![CDATA[Gay]]></category>
		<category><![CDATA[Happy]]></category>
		<category><![CDATA[Me]]></category>
		<category><![CDATA[Tired]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mygday.wordpress.com/?p=64</guid>
		<description><![CDATA[
عجب! که اینطور! (به قول امیر-ش) باشـــــــــــــــه! 
  حالا دیگه واسه من می رین نمایشگاه کتاب دگرباشان راه می ندازین! آره؟
  حالا دیگه واسه من می رین فِرت و فِرت با رادیو زمانه مصاحبه می کنین! آره؟
  چشم ما رو دور دیدین، با شبکه های اجنبی رابطه برقرار می کنین و می [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mygday.wordpress.com&blog=6819896&post=64&subd=mygday&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<br /><div align="right" dir="rtl">
<p>عجب! که اینطور! (به قول امیر-ش) باشـــــــــــــــه! <br />
  حالا دیگه واسه من می رین نمایشگاه کتاب دگرباشان راه می ندازین! آره؟<br />
  حالا دیگه واسه من می رین فِرت و فِرت با رادیو زمانه مصاحبه می کنین! آره؟<br />
  چشم ما رو دور دیدین، با شبکه های اجنبی رابطه برقرار می کنین و می گین برنامه واسطون بسازن! آره؟<br />
  از مخابرات ما استفاده می کنین و برا روز علیه هموفوبیا اس ام اس می دین! آره؟<br />
  واسه خودتون سازمان و مجله راه می ندازین! آره؟<br />
  می رین تو بی بی سی و صدای آمریکا برا خودتون چرت و پرت می بافین! آره؟<br />
  حالا دیگه دم درآوردین و می خواین بگین «هستین»! آره؟<br />
  حالا دیگه با پررویی تموم می گین طبیعی هستین! آره؟<br />
  حتما می خوایین بگین ایدز رو هم شما نیووردین! آره؟<br />
  حتما فردا هم می خوایین واسه ما راه پیمایی راه بندازین! آره؟<br />
  یک کم به حال خودتون گذاشتیمتون واسه ما بیانیه می دین به فعالین سیاسی! آره؟<br />
  حتما فردا هم می خوایین gay town درست کنین! آره؟<br />
  حتما دلتون می خواد دیگه بهتون کونی هم نگیم! آره؟
</p>
<p></p>
<p style="font-size:40px;font-weight:bold;color:#CCCCCC;text-align:center;">آره</p>
<p></p>
<p>این روزا یه حال و هوایی داره که انگار اولین باره تجربش می کنم! خیلی خوشحاله! حال و هوا رو می گم ها!<br />
  دوست آلمانی من اومد و رفت. کلی هم کادو واسم اورد که یکیشو همین الان که شرکتم، پوشیدم. جالبترینشون یه شورت بدون پشت بود که خودم تو ایران  نتونسته بودم پیدا کنم. انواع مختلفش رو پیدا کرده بودم اما این مدل که هیچی پشتش نداره رو نه!<br />
  البته اون چیزی که الان تو شکرت پوشیدم این شرته نیست ها! یکی از تی شرت هایی که اورده! <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> <br />
  برگزار شدن نمایشگاه کتاب های همجنس گرایان، خواندن بیانیه ی دانشجویان همجنسگرا، دیدن برنامه های voa و bbc فارسی، همش یه جوری حال داده بهم! گرچه که فحش شنیدن (منظورم چرت و پرتاییه که مردم می گن) دیگه عادت شده واسم، اما خب یه حس درونی با شنیدن بعضی جمله ها منو خوشحال یا ناراحت می کرد. <br />
  بدترین جمله ای که شنیدم تو بی بی سی فارسی، از اون بهاییه بود که رید به همه ی ما! حتی یک لحظه هم فکر نکرد که ممکنه ما هم یه روز برینیم بهش! اونوقت خیلی برا اون بدتر می شه! یک لحظه فکر نکرد که اون حق انتخاب داره و ما نداریم!<br />
  بگذریم!<br />
  یَک (همون یِک غلیظ) امتحان بامزه ای دادم روز شنبه که بیا و ببین! استاده 8 نمره واسه میان ترم گذاشته بود! اونوقت 5 تا صفحه از کتاب رو هم مشخص کرده بود که سوالا فقط از همونا می اومد! اول که اومد سر کلاس گفت، من به هیچ کسی هیچی نمی گم، اما ممکنه یهو بیام و یه خط قرمز رو برگتون بکشم، پس تقلب نکنین.<br />
  کلا که حرفش زیاد برام مهم نبود چون در حالت کلی تقلب کردن بلد نیستم! (ای بچه مثبت مذخرف) :p<br />
  اونقت سرش رو انداخت پایین و به کارای خودش مشغول شد! فکر کن منی که تا حالا تو عمرم بیشتر از یه دونه سوال تقلب نکرده بودم، نصف برگمو از رو بقیه نوشتم! حداقل 4 تا کتاب به صورت کاملا علنی روی میز بچه ها باز بود! چنان همهمه ای تو کلاس بود که انگار اومدی حموم (از کلمه «زنانه» به علت حمایت از جنبش زنان، صرف نظر می کنیم! :p )! هر سوالی که از استاده می کردی، جواب سوال رو بهت می داد! تازه 5 دقیقه مونده بود امتحان تموم بشه، گفت حالا هرکی دلش می خواد کتاب باز کنه!!<br />
  خلاصه تو یک کلام گفت، بمیرین اگه کمتر از 7 بگیرین!<br />
  پنجشنبه خونه ی آرین نشتیم و با مشروب های علیرضا حالی بردیم. جالب اینجا است که وسط گیرو دار و بحثی که دیگران داشتن منم رشته کلام رو گرفتم دستم (باز رگ ادبیاتیم گل کرد!) شروع به صحبت کردم و به نظر خودم کاملا موضوع رو توضیح دادم، اما بقیه به غیر از سه-چهار تا جمله ی ناقص و بی معنی هیچی از من نشنیده بودن! (بی جنبه، خب یه کم حواست به میزانت باشه!)<br />
  خلاصه ولو رفتم دم دستشویی و گلاب به روتون و بعد هم رفتم تو رختخواب! یعنی در حقیقت رفتم یه گوشه و رختخواب اومد پیشم! صبح که از خواب بیدار شدم، مهدی توی اتاقی که من خوابیده بودم خوابیده بود و در اتاق هم بسته بود و از قضا تی شرت صورتی و خوشگل و جذب و خوش استایل و خوش &#8230; (زمان تبلیغات) هم بوی مهدی می داد!<br />
  برا همین گفتم بیانیه ای بنویسم و همینجا دست داشتن در هر گونه رابطه ی غیر مشروعی ( :-p ) با مهدی که از نظر دین و قانون و نظام میگدس (همون مقدس) جمهوری اسلامی مردود شمرده شده رو انکار کنم! اگه خبری هم بوده بنده کاملا بی خبرم (بخوانید خودمو به خواب زده بودم!) ! <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':-D' class='wp-smiley' /> <br />
  اینا فقط جک بود ها! باز مثل این خاله زنک ها بر ندارین پشت من و مهدی حرف دربیارین!<br />
  خلاصه تو همین گیر و دار ها بود که مهدی تصویب کرد که جمعه 25 اردیبهشت روز جهانی («جهانی»ش رو خودم اضافه کردم، بالاخره من واسه خودم یه دنیا هستم دیگه! مهدی هم که اگه بیشتر نباشه، کمتر از یه دنیا نیست ]مهدی یکی به نفع من[) توت فرنگی نامگذاری بشه!<br />
  بعد من همین طوری هر جا دلم می خواست یک علامت تعجب از خودم ته جمله ها می کاشتم! چون حال می کنم با این ! علامت! شبیه یه دودول می مونه که یه قطره جیش ازش ریخته باشه! (ای بی تربیت منحرف!)</p>
<p>بینندگان محترم از اینجا به بعد خط ناله رو می گیریم تا یک کم عزا داری(عذا داری؟ غذا داری؟ قضا داری؟ عصا داری؟) خدمتتون ارائه کنیم! بلکه شما هم حالی ببرین و یَک غلمان بهشتی (همون حوریِ دودول دارِ بی سینه!) از اون بالا تاپ بخوره تو سرتون!<br />
  توضیح: از این جهت غلمان توصیه می شه که مخاطبان محترم خبرگذاری روز معمولی یا همجنسگرایانِ شیطان صفتِ منحرف اند، و یا دوستان مونث استریت! به هر جهت کسی کاری با حوری نداره! اگر یکی دوتا دارن که در اقلیتن و به طبع منحرف و از جامعه دور افتاده و مایه ی سستی پایه های خانواده و همین چیزا دیگه! و بهشون توصیه می کنیم که برن خوشون رو اصلاح کنن! (الان رکسی احتمالا می خواد سر منو بکنه! چون همین جوری می خواست همه ی مردای مجرد رو شوهر بده و همه گی ها رو استریت کنه تا همه ی دخترها برن خونه بخت)<br />
  بریم سر روضه خوانیمون:<br />
  دیشب فقط دو ساعت خوابیدم و دارم از شدت خواب میمیرم!<br />
  دیشب به این نتیجه رسیدم که باید سه واحدم رو این ترم حذف کنم!<br />
  شنبه حساب کردم و دیدم با دو ترم دیگه نمی تونم فارغ التحصیل بشم و باید 9 ترمه بشم! که این واسه ی من به شدت دردناکه!<br />
  الان یه خروار کارررررر ریخته رو سرم که حوصله ی هیچ کدومشون رو ندارم و همین طوری دارم از این چرندیات می نویسم!<br />
  خونه خریدنم کنسل شده و با این ویژن حالا حالا ها باید در خدمت والده ی محترمه سر کنیم!</p>
<p>و اینک ادامه اخبار:<br />
  قرار شده لپ تاپ بخرم! هورررا! دلتون بسوزه! کونتون هم! <br />
  (الان احتمالا کله پاک دوباره پیداش می شه و می گه، اینکه کون سوزی نداره! منم در جواب می گم ای بورژوای همجنسباز! :p  )</p>
<p>بسه دیگه تا همین جا!<br />
  فعلا برین خونه هاتون!<br />
  موقع غذا دست هاتون رو بشورین!<br />
  فقط از چراغ سبز عابران پیاده رد بشین!<br />
  حرفای بد هم نزنین!<br />
  باریکلا!!</p>
<p>حالا اگه یکی بپرسه این «ادب کردن خودم» کجاش بود؟ در جواب می شنوه اقندر خنگ که باید بگم که به خودم مربوطه! <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> 
</p>
</div>
نوشته شده در Dairy, Gay, Happy, Me, Tired  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/mygday.wordpress.com/64/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/mygday.wordpress.com/64/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/mygday.wordpress.com/64/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/mygday.wordpress.com/64/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/mygday.wordpress.com/64/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/mygday.wordpress.com/64/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/mygday.wordpress.com/64/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/mygday.wordpress.com/64/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/mygday.wordpress.com/64/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/mygday.wordpress.com/64/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mygday.wordpress.com&blog=6819896&post=64&subd=mygday&ref=&feed=1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mygday.wordpress.com/2009/05/18/%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%d9%87%d9%85%d9%88%d9%81%d9%88%d8%a8%db%8c%d8%a7-%db%8c%d8%a7-%d8%a7%d8%af%d8%a8-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%af%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/a4aae59f165106781738051b64a2348d?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Raham</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>3rd BD</title>
		<link>http://mygday.wordpress.com/2009/05/06/3rd-bd/</link>
		<comments>http://mygday.wordpress.com/2009/05/06/3rd-bd/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 06 May 2009 11:30:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Raham</dc:creator>
				<category><![CDATA[Dairy]]></category>
		<category><![CDATA[Happy]]></category>
		<category><![CDATA[Me]]></category>
		<category><![CDATA[Sad]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mygday.wordpress.com/?p=61</guid>
		<description><![CDATA[
دیروز سالگرد بود و سه ساله شدیم

  خودمونیم ها! الان که مثل پیرمردا یه نگاهی به این سه سال می کنم، انگار مثل یه چشم به هم زدن گذشته!
  راست گفتن که آدم باید از گذشته درس بگیره! ما که هر چی کشیدیم از رفیق ناباب بود و فراموش کردن یاد خدا! شما [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mygday.wordpress.com&blog=6819896&post=61&subd=mygday&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<br /><div dir="rtl" align="right">
<p>دیروز سالگرد بود و سه ساله شدیم</p>
<p><img src="http://mygday.files.wordpress.com/2009/05/birthday-cake-three.jpg?w=378&#038;h=357" alt="Our 3rd Birthday cake" title="Our 3rd Birthday cake" width="378" height="357" class="aligncenter size-full wp-image-62" /></p>
<p>  خودمونیم ها! الان که مثل پیرمردا یه نگاهی به این سه سال می کنم، انگار مثل یه چشم به هم زدن گذشته!</p>
<p>  راست گفتن که آدم باید از گذشته درس بگیره! ما که هر چی کشیدیم از رفیق ناباب بود و فراموش کردن یاد خدا! شما جوونا به راه بد کشیده نشین! چشماتونو باز &#8230; نکنین ببینین یه چیزی رفته تو تا دسته اونوقت روغن رو به مقدار کافی اضافه می کنید تا به دسته نچسبه. بعد از گذشت دو یا سه دقیقه ادویه رو با سس فرانسوی &#8230; نوش جون کردی؟ مگه بهت نگفتم اینقدر خرت و پرت اضافه نخور؟ همینه دیگه حالا حال می کنی دل درد گرفتی؟ اینم شد &#8230; مملکت به رهبری نیاز داره که قدرتمندانه و با اتکا به نیروی الهی &#8230; خرابکاری که می کنه، می ندازه گردن بقیه! این قضیه در کودکان خیلی شایعه و به راحتی قابل درمان &#8230; شدنی نیست. به همین دلیل پیشگیری از ایدز تنها راه جلوگیری از &#8230; سرطان اقتصادی &#8230; مشروح اخبار &#8230; خاک &#8230; </p>
<p>مرض داری مگه اینقدر کانال رو عوض می کنی؟؟ یکیشو مثل بچه آدم گوش کن دیگه!</p>
<p>  داشتم می گفتم، سه سال که خوشی و خنده – بدی و گریه مون یکی بود.<br />
  بگذریم، دیروز مثل یه بیکار به دعوت امیر-ش رفتم جام جم! دلم داشت می ترکید! مثلا سالگرد بود و من هیچ کاری نداشتم بکنم جز اینکه برم جام جم! دل اینو نداشتم که به بقیه هم بگم! حوصله اش رو هم نداشتم! انگار زبون گفتنش رو نداشتم! فقط به ارنواز گفتم و سینا!</p>
<p>  همین!</p>
<p>  امیر دانشگاه بود! من کار داشتم! جدا از هم، یه بغل، یه ماچ فرستادیم به هم، همین!</p>
<p>  حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم!</p>
<p>  در ضمن تو شرکت برامون قهوه جوش آوردن و خب،  ور رفتن باهاش یه سرگرمی محسوب می شه واسه همکارام!</p>
<p>  این طوری بود دیگه! امیر دوست یکی از دوستام بود و خلاصه بعد از شش-هفت ماهی که دوست بودیم و تو همون شش-هفت ماه کلی جریانات مثل رفتن بلژیک من و دعوام با خانوادم و جدا شدن از دوستای تهرانم و &#8230; اتفاق افتاد و بدون یک کلمه مستقیم، گی بودن من معلوم شده بود براش و بعد از اینکه بلژیک رفتن من به هم خورد، پیشنهادش رو داد.<br />
  خیلی راحت پذیرفته نشد&#8230; مراحلی داشتیم با هم که بیا و ببین!!<br />
  ولی حالا از اون جریانات سه ساله که گذشته.</p>
<p>خسته و کوفته طوری که اگه وِلَم می کردی روی میز وِلو می شدم خودمو کشون کشون از جام جم تا ونک کشیدم و از اونجا مستقیم خونه توی رختخواب!<br />
  امروز با تاخیر اومدم شرکت و برعکس همه چهارشنبه ها که مدیرم صبح نمی اومد، اول از همه اومده بود و وقتی رسیدم کوشه چشمی باریک کرد و نگاهی سرتا پام رو انداخت که یعنی «فکر کردی نمی آم، دیر اومدی، آره؟!»<br />
  فردا طبق معمول پنجشنبه ها کارگاه عمومی دارم! حوصله هم ندارم! یکی پیدا نمی شه جای من بره سوهان بکشه و اره کنه؟ بدیش اینه که استادمون به شدت حافظه ی قویی داره و همه ی ما رو می شناسه! پس اگه خواستین این لطف رو در حقم بکنین، حتما قبلش توجه داشته باشین که باید شکل من باشین!!<br />
  ولی خودمونیما! مهدی راست می گه که کامنت گرفتن یکی از لذت های دنیا است! این وسط فقط یکی هست که هنوز با معرفت و پشتکار می آد و برام کامنت می زاره: کله پاک کن! (این یه جور تشکر بود مثلا!)</p>
<p>بسه دیگه! به همون آگهی ها نیگا کنین!! <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> 
</p>
</div>
نوشته شده در Dairy, Happy, Me, Sad  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/mygday.wordpress.com/61/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/mygday.wordpress.com/61/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/mygday.wordpress.com/61/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/mygday.wordpress.com/61/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/mygday.wordpress.com/61/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/mygday.wordpress.com/61/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/mygday.wordpress.com/61/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/mygday.wordpress.com/61/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/mygday.wordpress.com/61/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/mygday.wordpress.com/61/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mygday.wordpress.com&blog=6819896&post=61&subd=mygday&ref=&feed=1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mygday.wordpress.com/2009/05/06/3rd-bd/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/a4aae59f165106781738051b64a2348d?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Raham</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://mygday.files.wordpress.com/2009/05/birthday-cake-three.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">Our 3rd Birthday cake</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>جوگیر!</title>
		<link>http://mygday.wordpress.com/2009/05/02/%d8%ac%d9%88%da%af%db%8c%d8%b1/</link>
		<comments>http://mygday.wordpress.com/2009/05/02/%d8%ac%d9%88%da%af%db%8c%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 02 May 2009 08:30:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Raham</dc:creator>
				<category><![CDATA[Dairy]]></category>
		<category><![CDATA[Energetic]]></category>
		<category><![CDATA[Gay]]></category>
		<category><![CDATA[Serious]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mygday.wordpress.com/?p=56</guid>
		<description><![CDATA[
جَوِ اول: don’t stop people to come out! (دستور)
  جَوِ دوم: از g به جای gay استفاده نکنید (توصیه) اگر می خوایین حالتون نگیرم (تهدید)!! :p
  جو سوم: در برابر موقعیت های جدید اینقدر موضع گیری های الکی نکنیم!
  جو چهارم: سیاسی کاری/بازی آزاد، فرهنگ کاری اجباری!
حوصله نداری بقیه اش رو نخون! [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mygday.wordpress.com&blog=6819896&post=56&subd=mygday&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<br /><div align="right" dir="rtl">
<p>جَوِ اول: don’t stop people to come out! (دستور)<br />
  جَوِ دوم: از g به جای gay استفاده نکنید (توصیه) اگر می خوایین حالتون نگیرم (تهدید)!! :p<br />
  جو سوم: در برابر موقعیت های جدید اینقدر موضع گیری های الکی نکنیم!<br />
  جو چهارم: سیاسی کاری/بازی آزاد، فرهنگ کاری اجباری!</p>
<p style="font-size:9px;">حوصله نداری بقیه اش رو نخون! خلاصه اش همینا بود که نوشتم!</p>
<p align="center">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p>به و به و به سلام!<br />
  آخر هفته خوش گذشت؟ پنجشنبه شب چطور؟ :p گرچه که معمولا گی ها سنت شکن هستند و به جای پنجشنبه ها، سه شنبه ها رو خوش می گذرونن که خب بالطبع دلیلش واسه ی من یکی هنوز روشن نیست!  <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> <br />
  امروز صبح که می اومدم شرکت یه آقایی با یک لبخند باز و پر انرژی به من راه داد که رد بشم که باعث شد ناخودآگاه گرفتگی از صورتم حذف بشه و لبخند جای اونو بگیره! کلی حال کردم! شاید از این به بعد من هم زیادتر لبخند بزنم! <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> <br />
  چهارشنبه وقتی از شرکت بر می گشتم، نم نم بارونِ وحشتناک باحالی می زد و چون با بهار امسال به شدت حال می کنم، تصمیم گرفتم که پیاده برم خونه! (فقط 15 دقیقه از مسیر رو :p )<br />
  توی راه یه سری هم به یه آرایشگاه که سر راهم بود و اصلا تجربه ای ازش نداشتم، زدم و موهام رو به حالتی کاملا جوادانه، اصلاح کردم!!</p>
<p>  بارون همیشه برام لذت بخشه، خیلی زیاد حتی اگه باعث بشه موهام فر بخوره!!</p>
<p>  وقتی رسیدم خونه تصمیم گرفتم که اونطوری که دوست دارم ابروهام رو تمیز کنم! دست به کار شدم و یَک (همون یِک غلیظ) ابرویی برای خودم درست کردم که نگو نپرس! اون وقت خیلی باهاش حال کردم، شب که دوباره نگاش کردم اصلا حال نکردم، فردا صبحش دوباره وقتی نگاش می کردم، کلی باهاش حال کردم!! و در حال حاضر هنوز باهاش حال می کنم <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> </p>
<p>  <b>(جَوِ اول)</b><br />
  همون شب بالاخره عزمم رو جزم کردم و فیلم milk رو شروع به تماشا کردم. اینقدر که شنیده بودم «این فیلم کسل کننده است» خودم هم هیچ وقت حوصله نکرده بودم ببینمش. اما تمام دقیقه به دقیقه ی فیلم انگار داشت توی وجود من می گذشت. ساعت 12 که فیلم تموم شد، حس غریبی داشتم. توی یک مدت طولانی این تنها فیلمی بود که ذره ذره اش به من حال داده بود. و نتیجه ی اخلاقیش اینکه به حرف دیگران راجع به فیلم خیلی اعتماد نکنم و نتیجه ی فیزیکیش اینکه دلم آمریکا خواست! :p<br />
  و خب طبق معمول حجم عظیمی از فحش به نثار وجودِ مبارک خودمون گی های ایران سرازیر کردم که چه خوار و ذلیلیم و با تمام وجود به همین ذلت چسبیدیم که هیچ، به هیچ کسی هم اجازه هیچ نوع تحرکی نمی دیم که «مبادا این چنین شود یا آن چنان شود»! (جو گیر شده بودم خب!)
  </p>
<p></p>
<p>پنجشنبه طبق معمول بعد از کارگاه عمومی که وصفش رو همه نزدیکان شنیدن و باعث خستگی مفرط اون روز می شه، وقتی رسیدم خونه، خالی از هر نوع پوششی (کُشته منو این ادبی حرف زدنم!) نشستم وسط اتاق و شروع کردم با امیر تلفنی حرف زدن که همین وسط ها برادر محترمه از راه رسید و بنده رو به همون شکل وسط اتاق مشاهده کرد!<br />
  منم خودمو جمع کردم و رفتم حموم، یعنی اینکه من می خواستم برم حموم که لخت بودم!! اونم خر!</p>
<p>  بعدازظهر به دعوت آرین، رفتم خونه ش که قرار بود چند نفری دور هم جمع بشیم! فرناز جونم هم بود که کلی باهم خندیدیم و حال کردیم!<br />
  از قضا تعدادی که قرار بود بیان، نصفشون کنسل کرده بودن در نتیجه آرزوی «مافیا» بازی کردنِ مهراک داشت به نابودی می رفت و برای همین من پیشنهاد دادم چند نفری رو که تازه باهاشون آشنا شده بودم، دعوت کنم تا مهراک بتونه مافیا بازی کنه! هیچ کسی مخالفت نکرد و من هم طی تماسی کاوه رو دعوت کردم. کاوه گفت که با سه تا دیگه از دوست هاش هست و اگه بخواد بیاد باید با اونا بیاد و منم تو رودرواسی، گفتم باشه. در حالی که داشتم فکر می کردم که اگر چهار نفر به ما اضافه بشن، ویسکی به اندازه کافی نیست، گفتم: اینا چهار نفر شدن!<br />
  که یهو مخالفت شدیدی از سمت مهراک و امیر-ش حمله ور شد به طرفم که کی به تو گفته کسی رو دعوت کنی؟!؟<br />
  من که هاج و واج مونده بودم، گفتم: من که نظر پرسیدم، بعدش هم مگه خودتون نگفتین آدم کم دارین واسه مافیا؟ چرا همون موقع که ازتون پرسیدم هیچی نگفتین؟<br />
  مهراک با دلخوری گفت که اگر اونا بیان هم مافیا بازی نمی کنه و امیر-ش هم گفت که جمع خودمون خیلی هم خوبه و آدم اضافی لازم نداره!<br />
  این وسط فقط باربد بود که با شیطنت پرسید: تایپ منم توشون هست؟؟ و آرین که سر حرفش موند (هر طور راحتی، برای من فرقی نمی کنه، اگه دوست داری بگو بیان)<br />
  حال من به شدت گرفته شد و به مقدار وافری عصبی هم شدم! به هر حال آبی بود که ریخته شده بود و یک ساعت و نیم بعد سه نفر از چهارنفری که قرار بود، اومدن.</p>
<p>  <b>(جَوِ دوم)</b><br />
  توی این یک مدت من کمی به شکم خودم رسیدم و با باربد راجع به انتخابات حرف زدیم که خیلی هم برام مهم نبود (هیچ وقت انتخابات برام مهم نبوده گرچه که آرزو می کنم احمدی نژاد رئیس جمهور نشه!) و راجع به استفاده از حرف «g» به جای کلمه «gay» در محاوره ها.<br />
  خب به طبع، مزاج آتشین و حق گیر من (seeking my rights) به هیچ کسی اجازه ی استفاده از g به جای gay رو نمی ده! باربد معتقد بود که خیلی ها دوست ندارن که وقتی در محافل عمومی هستند، جلب توجه کنند و نگاه های دیگران رو به سمت خودشون جلب کنند گرچه که برای خود باربد این قضیه اصلا مهم نیست و من معتقدم که استفاده از g دو دلیل داره، اولیش عادته و دومیش ترس از غیر عادی بودن. دلیل اول که حالم رو به هم می زنه و دلیل دوم هم برام توجیهی نداره. کسی که وجود خودش رو انکار می کنه و پشت حرف ها و کلمه های غیر مفهوم برای عموم، پنهان می شه، اصلا وجود نداره!<br />
  گرچه که این جمله اونجا به ذهنم نرسید اما: استفاده از کلمه ی gay در عموم درست مثل ده سال پیش که پوشیدن لباس قرمز غیر عادی بوده، است.<br />
  حالا اگر خیلی عادی به جای مخفی کردن این کلمه، خیلی راحت و معمولی بگیم gay، و این عقیده ی چرند (که gay بودن عادی نیست) رو از ذهن و ناخودآگاهمون پاک کنیم، پنج سال دیگه این کلمه هم مثل بقیه ی کلمه ها و کارها عادی می شه.<br />
  اگه ما خودمون عادیش نکنیم، قرار آیه از آسمون نازل بشه واسش؟ (جو گیری رو حال می کنی؟)</p>
<p>  <b>(جو سوم)</b><br />
  خلاصه دوستان من (کاوه، آرا و آرش) وارد شدند و سیامک و علیرضا هم اومدن و جمعمون یه خورده بزرگتر شد. آرش که از همون ابتدای ورود، قر تو کمرش گیر کرده بود و شروع کرد به رقصیدن و جمع رو به حال اورد. آرا هم که با اون قدِ مجنون کُشِش و چهره ی خواستنیش از اول داشت از خیللللی ها دل می برد! (وای مامانم اینا!) گرچه که خب سنش یه کم، کم بود و یه خورده (فقط یه خورده نه بیشتر) بچه بازی از خودش در می اورد! کاوه هم که نقش مامان این دوتا رو بازی می کرد :p و مدام مواظب بود دست از پا خطا نکنن و کلی خندیدیم سر این قضیه!<br />
  خلاصه اینکه اگر این سه تا نمی اومدن، یه جمع لوس و خنک بودیم که دور هم نشسته بودیم!<br />
  مهراک اولین کسی بود که تغییر در رفتارش کاملا محسوس بود! کلی هم حال کرد که اینا اومدن! اون وسطا کلی هم با خوشحالی گفت که می خواییم مافیا بازی کنیم(!) که چه خوب که اومدین(!) و کلی کل رقص انداخت و کلی هم خندید!<br />
  والا! ظاهرا فقط باید اعصاب  من خورد می شد!</p>
<p>  و خلاصه اینکه مثل تازه کار ها اول شام خوردیم تا خرخره (من که شکمو بودم حسابی! تازه کی می تونه عدس پلوی آرین رو رد کنه؟) و بعد هم شروع کردیم ویسکی خوردن! خب معلومه دیگه من که به شخصه جا نداشتم و یه ذره بیشتر نخوردم! جالب اینجا بود که کاوه و دوستاش هیچ کدوم لب به ویسکی نزدن و من نگران کم اومدن ویسکی بودم! من هم خیلی زود (بعد از 4-5 پیک) با کاوه ودوستاش راه افتادم و رفتم خونه و تخت خوابیدم!</p>
<p><b>(جو چهارم)</b><br />
جمعه به دعوت یکی از دوستان بشردوست رفتم به مراسم اختتامیه جشنواره فیلم های انسان دوستانه (http://asafest.com)  و با کمال تعجب مقدار شایسته ای (چند کیلویی می شدن!) از فعالان حقوق بشر و سازمان ملل رو دیدم که اونجا بودن به همراه دبیر کل امور انسانی سازمان ملل در ایران! <br />
  اولین نتیجه اش این بود که کلی شیرینی تازه خوردم! (اینو گفتم که فکر نکنین شکمو ام!) دومین نتیجه اش این بود که با این آقای دبیر کل صحبت کردم و کلی هم باهاش حال کردم! سومین نتیجه اش این شد که قرار شد برم دفترش (به خدا date نذاشتم ها! :p ) و چهارم اینکه کلی پوشه و بروشور و کاغذ و &#8230; گرفتم که همش آدم رو قلقک می ده (جو می ده!) حقوق بشری بشه!<br />
  وقتی بر می گشتم خونه طوری پوشه ی سازمان ملل رو تو دستم گرفته بودم، انگار که چند میلیون پول نقد تو دستمه!</p>
<p><div id="attachment_59" class="wp-caption aligncenter" style="width: 410px"><img src="http://mygday.files.wordpress.com/2009/05/unfolder.jpg?w=400&#038;h=350" alt="سازمان ملل متحد" title="unfolder" width="400" height="350" class="size-full wp-image-59" /><p class="wp-caption-text">سازمان ملل متحد</p></div><br />
  بعد که برگشتم نشستم انیمیشن perspolis رو دیدم. اگر بخوام با یک واژه توصیفش کنم می گم «دردناک». سرنوشتی که خودمون کما بیش، و بزرگتر از ما کاملا درگیرش بودن و هستن و هستیم. یه جاهایی از فیلم کلی جلوی خودم رو می گرفتم که اشکام راه نیفته! (بابا احساساتی :p ) و اینکه بد جوری جو گیر سیاسی شدم که الحمدالله یک ساعت بیشتر دوام نداشت!</p>
<p>و خلاصه ی همه این حرفا که جو nام رو نتیجه می ده:<br />
  همین که هَ! جو گیرم داداش!</p>
<p>
</p>
<p>والا!
</p></div>
نوشته شده در Dairy, Energetic, Gay, Serious  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/mygday.wordpress.com/56/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/mygday.wordpress.com/56/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/mygday.wordpress.com/56/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/mygday.wordpress.com/56/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/mygday.wordpress.com/56/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/mygday.wordpress.com/56/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/mygday.wordpress.com/56/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/mygday.wordpress.com/56/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/mygday.wordpress.com/56/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/mygday.wordpress.com/56/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mygday.wordpress.com&blog=6819896&post=56&subd=mygday&ref=&feed=1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mygday.wordpress.com/2009/05/02/%d8%ac%d9%88%da%af%db%8c%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/a4aae59f165106781738051b64a2348d?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Raham</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://mygday.files.wordpress.com/2009/05/unfolder.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">unfolder</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>News Gap!</title>
		<link>http://mygday.wordpress.com/2009/04/22/news-gap/</link>
		<comments>http://mygday.wordpress.com/2009/04/22/news-gap/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 22 Apr 2009 08:30:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Raham</dc:creator>
				<category><![CDATA[Dairy]]></category>
		<category><![CDATA[Me]]></category>
		<category><![CDATA[Sad]]></category>
		<category><![CDATA[Tired]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mygday.wordpress.com/?p=54</guid>
		<description><![CDATA[
یک فرصت عجیب چند دقیقه ای پیش اومده که عجیب احساس می کنم رخوت این چند روزه برای نوشتن از دستام رفته و می تونم توی همین چند دقیقه همه  چیزایی که لازم بوده بگم رو بگم!
    اول اینکه رها تصمیم گرفته وبلاگش رو ببنده! چون می گه تاریخ انقضاش گذشته.
 [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mygday.wordpress.com&blog=6819896&post=54&subd=mygday&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<br /><div dir="rtl" align="right">
<p>یک فرصت عجیب چند دقیقه ای پیش اومده که عجیب احساس می کنم رخوت این چند روزه برای نوشتن از دستام رفته و می تونم توی همین چند دقیقه همه  چیزایی که لازم بوده بگم رو بگم!</p>
<p>    اول اینکه رها تصمیم گرفته وبلاگش رو ببنده! چون می گه تاریخ انقضاش گذشته.</p>
<p>    دوم اینکه رفتیم جنوب با 12 نفر آدمی که هیچ کدوم نمی شناسین پس خیلی چیزی ندارم که در موردش بگم جز اینکه:<br />
    ششم فروردین رفتیم شیراز. سه روز شیراز بودیم که توی این سه روز به جز باغ ارم و تخت جمشید هیچ کجای دیگه رو ندیدیم! (گروه تنبل ها)<br />
    بعد تصمیم گرفتیم بریم یاسوج. هنوز از شیراز خارج نشده بودیم که کون آسمون سوراخ شد! گفتیم چه کنیم، چه نکنیم؟ تصمیم بر این شد که بریم بندرعباس! مسیر عوض شد. رفتیم بندر عباس اما اینقدر بارون اومد که مسیر 500 کیلومتری 10 ساعت طول کشید.<br />
    آش و لاش رسیدیم بندر. هوا عالی بود. رعد و برق های فوق العاده قشنگی هم توی آسمون بود. توی هوای عالی و گرم بهاری ساندویچ خوردیم که بارون گرفت! بارونی که نمونه اش رو ندیده بودم! از شروع تا پایان بارون 10 دقیقه طول کشید اما کل شهر رفت زیر آب!<br />
    فرداش رفتیم قشم. 2 شب اونجا بودیم! &#8230;</p>
<p>    &#8230; اووووههه! کی حوصله داره بقیه این سفر دوازده روزه رو بنویسه اونم وقتی که هیشکی هیچی از آدم های این سفر نمی دونه؟!<br />
    خلاصه اینکه برگشتیم تهران!</p>
<p>
    در بدو ورود با فیلتر شدن وبلاگم روبرو شدم الحمد الله!<br />
    به قول آرین کل جماعت گی های تهران بسیج شدن و یک نامه نوشتن و همه زیرش رو امضا کردن که وبلاگ منو فیلتر کنن! &#8230; والا!</p>
<p>    بعدش دیدم همه به طرز احمقانه ای نگاه احمقانه ای به این وبلاگ پیدا کردن که البته خبرهاش کما بیش در طول سفر هم به بنده رسیده بود. برای همین واجب شد که توضیح مختصری (مختصر چون حوصله ی کار بیهوده کردن ندارم!) به همه شما جماعت بی جنبه (حتی شما) بدم که چه نوع خاله زنکی در نوع نوشتار این وبلاگ به کار می ره:<br />
    اول: این وبلاگ خاطرات نرمال و روزانه ی من است. تفسیر و توجیه در اون وجود نداره. القای نظر تا حد زیادی توش وجود نداره (نمی تونم ادعا کنم که «کاملا» وجود نداره) و صرفا وقایعی ذکر می شن که برای همه ی دنیا در صورت حضور داشتن قابل رویت است. وقایع تک نفره ی خودم رو به صلاح دید خودم می نویسم و وقایع خصوصی دو یا چند نفره که دانستن آنها به خود ما دو یا چند نفر مربوطه، هیچ وقت ذکر نشده، قرار هم نیست که بشه! هیچ وقت وقایعی رو که شنیدم (و ندیدم)، قرار نیست بنویسم.<br />
    اگر کسی کاری کرده که خصوصی نبوده، نقل شده. حالا اگر اون کار بد بوده، خب بد بوده دیگه! نمی تونم بگم به به! و اگر هم خوب بوده، قابل اَه اَه نبوده!<br />
    خداوکیلی خودتون کلاهتون رو قاضی کنید. اگر قرار بود پته ی دوستان و نزدیکان رو روی آب بریزم و جانانه سبزی خورد کنم، نگارش من اینطوری می شد؟؟<br />
    پس سعی کنین مثل بچه های آدم، بفهمید که نوشتن خاطرات روزانه، با خاله زنکی و زیر آب زنی فرق می کنه!</p>
<p>    چهارم (خودتون دوم و سوم رو در بسط مورد بالا بنویسید!): نیت من از باز کردن این وبلاگ این بود که یک زندگی معمولی که از قضا نویسنده اش گی هم هست، نقل بشه. دیگرانی که شخصیت های حقیقی در نوشته ها هستند، فرصتی پیدا می کنن تا از بیرون به کارهایی که کردن، نیم نگاهی بندازن. حالا اگر این کارها ارزش منفی دارن، قابل تغییرند (خاک بر سر اونی که مفهمه کاراش منفی اند و نمی تونه/نمی خواد تغییرش بده) و اگر ندارند، فبهاالمراد!<br />
    این وسط یک سری آدم/جانور هم می آن و می خونن و لذت/نفرت می برن و گاهی نظری می دن (که لطف بزرگی در حق لحظات منه) و می گذرند.</p>
<p align="center">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>    الان از زمانی که اون چند دقیقه ای که ذکرش در بالا رفت، 5 روز می گذره و من به شدت دوباره دلم می خواد بنویسم!</p>
<p>    دارم دنبال خونه می گردم برای خرید اما چه کنم که بودجه اش خیلی کمه! نتیجه اینکه در حال حاضر با دهن سرویس شده و به شدت خسته هنوز به هیچ نتیجه ای نرسیدم!</p>
<p>    سر کار به شدت تحت (زیر یا حتی ماتحت) فشار قرار گرفتم و بعد از کلی جون کندن و انجام یه task چُسَکی (کوچک و مسخره که برای من به شدت زحمت داشت) که یک هفته طول کشید، کارم رد شد و همه چیز باید از اول شروع بشه!</p>
<p>    از وقتی که از سفر برگشتم (18 فروردین) هنوز یک روز هم مثل آدم نتونستم استراحت کنم و با این وضع پیش رو تا 9 روز دیگه (پنج شنبه ی آینده) هم هیچ فرصتی واسه ی استراحت ندارم! دیگه «خسته بودن» داره واسم طبیعی می شه!</p>
<p>    حتی دیدن دوستان هم داره تبدیل به یک وظیفه می شه واسم!</p>
<p>    صبح ها ساعت 6 بیدار می شم و ساعت 6 و 45 به مقصد شرکت یا دانشگاه راه می افتم. شب ها زود تر از 8 خونه نیستم، چون به خاطر کار زیادم تو شرکت دیر بر می گردم و یا ملاقاتی با دوستان دارم و یا دارم دنبال خونه می گردم و یا دارم پی کارای شخصی خودم یا خانواده ام رو می گیرم!<br />
    حالا به فرض هم که زود رسیدم خونه! چه فایده؟؟ اونجا هم خانواده ای حضور داره که انتظار داره با یک لبخند ملیح و با حوصله ی فراوان بشینی و باهاشون بگی و بخندی و از مشکلاتشون بپرسی و تا جایی که می تونی کمکشون کنی و &#8230;</p>
<p>    از ششم فروردین تا الان که دوم اردیبهشت می شه فقط یک شب تونستم راحت بخوابم و دغدغه ی هیچ چیزی رو نداشته باشم. اونم شبی که با سینا رفتیم اسکیت و بعد هم ماساژم داد.</p>
<p>
    از قضا توی این گی کُشون (murdering gays) که دوست نماهای استریت در حال انجام اون هستند، فرناز (دوست غیر گی کُش <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' />  ) یک sms باحال محتوی دلتنگی اش برای دیدن من، فرستاد که کلی باهاش حال کردم و چند ساعت از روزم رو مفرح کرد! خلاصه قرار بر این شد که سه شنبه بریم جام جم و کلی هم دیگه رو ببنیم!<br />
    این وسط من به 5-6 نفر دیگه هم خبر دادم تا اگه دوست دارن بیان و خب اصلا انتظار نداشتم که 3-4 تا بیشتر بیان اما کل community که من می شناختم، اومدن! هر کدوم از اون 6-5 تا به 5-6 تای دیگه خبر داده بود و کلا جام جم به تسخیر ما در اومده بود!! (اتفاق غیر منتظره ی باحال)<br />
    از جایی که از شدت خستگی داشتم می افتادم، شیشه ی شرابم رو برداشتم و تا رسیدن به جام جم مقدار شایسته ای (بیش از نصف شیشه) رو نوش جان کردم تا اونجا خوابم نبره! و مقدار نَشایسته (نا کافی) ی باقی مونده رو هم توی توالت جام جم نوش جان کردم! و به همین دلیل و نداشتن پول خرد 500 تومان پول شاشیدن (و نوش جان کردن) پرداخت کردم! به قول هستی اشکالی نداره! اینم جای مزه اش بوده! (گرچه که شراب مزه نمی خواد <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' />  )<br />
    در حالی که اثر شراب داشت می پرید و خستگی پله پله همه جام رو می گرفت رفتیم رستوران tito (tootoo?tooti?titi?) که ظاهرا gay spot جدید تهرانه!  و حَض (حز؟ هز؟ هض؟ حظ؟ هظ؟)ش رو بردیم! گرچه که اثر شراب داشت محو می شد و داشتم روی میز ولو می شدم!<br />
    تا یادم نرفته از حسام جان/خان هم یادی بکنم که در جام جم با ما حضور داشتند! :p<br />
    و برگشتم خونه و به محض تمام کردن تلفن امیر (معلومه دیگه اون وقت شب چه کارش داشتم؟! داشتم گزارش می دادم) و پاسخ عصبی به تلفن آرین از هوش رفتم!</p>
<p>ببیندگان محترم، از اینکه در این گپ چند روزه ی کاری ما رو از جرگه خبرگذاری های مورد مطالعه ی خود حذف نکردید، کمال تشکر را داریم و امیدواریم در ادامه برنامه ما را همراهی نموده و برای حمایت از ما به <a href="http://empathema.blogfa.com/post-47.aspx" target="_blank" title="Commercial on LETS DO IT RAINBOW">اگهی ها</a> نیز توجه فرمایید :p<br />
    اینم یه <a href="http://files.joopea.com/?wQTPxZlc5Z3U" target="_blank" title="Anti Filter">فیلترشکن</a> تا بتونین راحت بیاین و کامنت بذارین و یه حالی به من بدین <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="color:#FFFFFF;">.</p>
<p style="font-size:9px;">پ.ن: جانور در نگاه من از آدم برتر است!<br />
    پ.ن: تا وقتی اسم مستقیم خود شما ذکر نشده، از حرف هایی که به دیگران زدم، نتیجه گیری شخصی نکنید!<br />
    پ.ن: مجاز به پرس و جو از اسامی دیگران که ذکر آنها می رود، نیستید (قابل توجه رامتین جان، گرچه که تقصیری نداره و به هر حال وظیفه ی broadcastش ایجاب می کنه که پرس و جو کنه!)<br />
    پ.ن: تنها در موردی که نام مستقیم شما ذکر شده، اجازه بحث در مورد آن قسمت از متن را در دنیای حقیقی دارید.<br />
    پ.ن: حسام جان شرمنده که عکست رو نداشتم تا ذیل عنوان نامت برای خواننده های محترم نمایش بدم!<br />
    پ.ن: همینی که هَه! می خوای بخوا، نمی خوای کون لَغت (لَق نه)!
  </p>
</div>
نوشته شده در Dairy, Me, Sad, Tired  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/mygday.wordpress.com/54/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/mygday.wordpress.com/54/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/mygday.wordpress.com/54/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/mygday.wordpress.com/54/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/mygday.wordpress.com/54/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/mygday.wordpress.com/54/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/mygday.wordpress.com/54/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/mygday.wordpress.com/54/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/mygday.wordpress.com/54/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/mygday.wordpress.com/54/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mygday.wordpress.com&blog=6819896&post=54&subd=mygday&ref=&feed=1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mygday.wordpress.com/2009/04/22/news-gap/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/a4aae59f165106781738051b64a2348d?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Raham</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>عیدِ شما هم!</title>
		<link>http://mygday.wordpress.com/2009/03/23/%d8%b9%db%8c%d8%af%d9%90-%d8%b4%d9%85%d8%a7-%d9%87%d9%85/</link>
		<comments>http://mygday.wordpress.com/2009/03/23/%d8%b9%db%8c%d8%af%d9%90-%d8%b4%d9%85%d8%a7-%d9%87%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Mar 2009 14:30:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Raham</dc:creator>
				<category><![CDATA[Dairy]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mygday.wordpress.com/2009/03/23/%d8%b9%db%8c%d8%af%d9%90-%d8%b4%d9%85%d8%a7-%d9%87%d9%85/</guid>
		<description><![CDATA[قرار می زاریم بریم چرخ بزنیم!  بابام هم یهو می گه &#34;منم می خوام بیام&#34;! ای بابا! حالا هیچ وقت خدا از  این کارا نمی کرد ها!
  خلاصه بابا رو یه جوری می  پیچونیم (کلی هم حالش گرفته شد) و می ریم شهرک غرب و از اونجا ایران زمین! کلی آدم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mygday.wordpress.com&blog=6819896&post=48&subd=mygday&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<br /><p align="right" dir="rtl">قرار می زاریم بریم چرخ بزنیم!  بابام هم یهو می گه &quot;منم می خوام بیام&quot;! ای بابا! حالا هیچ وقت خدا از  این کارا نمی کرد ها!<br />
  خلاصه بابا رو یه جوری می  پیچونیم (کلی هم حالش گرفته شد) و می ریم شهرک غرب و از اونجا ایران زمین! کلی آدم  می زنن و رقصن! و ما کلی حال می کنیم!<br />
  انگار هیچ غمی تو دنیا نیست،  همه خوشحال و خندانن و هرکی یه گوشه واسه خودش یه آتیش کوچولو درست کرده و چندتایی  با هم دورش می رقصن. انگار بهشته!<br />
  جالب اینجاست که امسال هیچ کسی  فکر نمی کرد چهارشنبه سوری اینقدر خوش بگذره!</p>
<p align="right" dir="rtl">از قضا شب شازده رو دیدیم! نمی  دونم چرا، ولی بی اختیار خندم گرفت! اولین بار بود می دیدمش اما اینقدر ازش شنیده  بودم که انگار از نزدیک می شناختمش. به نظر آدم باحالی می اومد <span dir="ltr"> </span><span dir="ltr"><span dir="ltr"> </span> <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';-)' class='wp-smiley' /> </span><span dir="rtl"> </span><span dir="rtl"> </span> تو چند دقیقه ای که با هم بودیم، چند کلمه بیشتر فرصت صحبت کردن پیدا نشد. پس بقیه  خاله زنک بازی در مورد شازده بمونه برای بعد! <span dir="ltr"> </span><span dir="ltr"><span dir="ltr"> </span>:-p</span> </p>
<p align="right" dir="rtl">بادا بادا مبارک بادا &#8230;<br />
  اِ ببخشید اشتباه شد! این مال  عروسیه! مال عید نیست! <span dir="ltr"> </span><span dir="ltr"><span dir="ltr"> </span>:-p</span><br />
  خلاصه وسطای ظهر، این سال جدید  که مثل خروس بی محل بود، وارد شد و موچ موچ من و بابا و مامان و داداشم همدیگه رو  بوس کردیم! جالب توجه اینکه هنوز هیچی عیدی نگرفتم! <span dir="ltr"> </span><span dir="ltr"><span dir="ltr"> </span> <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':-(' class='wp-smiley' /> </span> <br />
  قبل از سال تحویل کلی با سینا  که داشت اون موقع اسکیت می کرد اس ام اس بازی کردیم و کلی خندیدم! تمام تلاشم این  بود که اولین جمله ام برای امیر باشه که به لطف مخابرات جیب بری اسلامی مقدور شد و  اولین بغل و بوس رو از طریق اس ام اس فرستادم واسه ی امیر.<br />
  اویلن تماس بعد از سال تحویل  مال سینا بود که گفت روی چمن ها سال رو تحویل کرده! ببین امسال چه &quot;سینا در  چمنی&quot; بشه! <span dir="ltr"> </span><span dir="ltr"><span dir="ltr"> </span>:-p</span> </p>
<p align="right" dir="rtl">و خلاصه اینکه قراره ششم با  امیر و دوستاش بریم مسافرت جنوب! خوش به حالمون! دلتون به همراه کون نازنینتون  بسوزه <span dir="ltr"> </span><span dir="ltr"><span dir="ltr"> </span>:-p</span> </p>
<div class="wp-caption aligncenter" style="width: 460px"><img alt="نوروز 88 ;-)" src="http://fc96.deviantart.com/fs26/f/2008/077/b/9/Amoo_Norouz_87_II_by_arthome121.jpg" title="نوروز 88  ;-)" width="450" /><p class="wp-caption-text">نوروز 88 <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';-)' class='wp-smiley' /> </p></div>
<p align="right" dir="rtl">
راستی این متونو زورکی نوشتم تا فقط بگم:<br />
نوروزتون خجسته؛ <br />
  همیشه سبز باشید، مثل بهار<br />
  همیشه سرخ باشید مثل آتش&#8230;</p>
نوشته شده در Dairy  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/mygday.wordpress.com/48/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/mygday.wordpress.com/48/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/mygday.wordpress.com/48/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/mygday.wordpress.com/48/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/mygday.wordpress.com/48/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/mygday.wordpress.com/48/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/mygday.wordpress.com/48/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/mygday.wordpress.com/48/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/mygday.wordpress.com/48/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/mygday.wordpress.com/48/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mygday.wordpress.com&blog=6819896&post=48&subd=mygday&ref=&feed=1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mygday.wordpress.com/2009/03/23/%d8%b9%db%8c%d8%af%d9%90-%d8%b4%d9%85%d8%a7-%d9%87%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/a4aae59f165106781738051b64a2348d?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Raham</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://fc96.deviantart.com/fs26/f/2008/077/b/9/Amoo_Norouz_87_II_by_arthome121.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">نوروز 88  ;-)</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سبزی خورد می کنیم</title>
		<link>http://mygday.wordpress.com/2009/03/17/%d8%b3%d8%a8%d8%b2%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af-%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%86%db%8c%d9%85/</link>
		<comments>http://mygday.wordpress.com/2009/03/17/%d8%b3%d8%a8%d8%b2%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af-%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%86%db%8c%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 17 Mar 2009 07:03:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Raham</dc:creator>
				<category><![CDATA[Dairy]]></category>
		<category><![CDATA[Happy]]></category>
		<category><![CDATA[Tired]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mygday.wordpress.com/2009/03/17/%d8%b3%d8%a8%d8%b2%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af-%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%86%db%8c%d9%85/</guid>
		<description><![CDATA[
خوبیش اینه که وقتی چهار روز تمام رو می ری مسافرت، کلی سبزی هست که می شه خورد کرد!!
  چهارشنبه سیامک sms می زنه که میای بریم شمال! خب از اونجایی که کالیبر بنده به شدت زیاده، پاسخ معلومه! می گردم دنبال چندتا دلیل قانع کننده ی خوب: شنبه باید برم سرکار. آخر سال [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mygday.wordpress.com&blog=6819896&post=47&subd=mygday&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<br /><p dir="rtl" align="right" style="font-family:tahoma;">
خوبیش اینه که وقتی چهار روز تمام رو می ری مسافرت، کلی سبزی هست که می شه خورد کرد!!<br />
  چهارشنبه سیامک sms می زنه که میای بریم شمال! خب از اونجایی که کالیبر بنده به شدت زیاده، پاسخ معلومه! می گردم دنبال چندتا دلیل قانع کننده ی خوب: شنبه باید برم سرکار. آخر سال هست و من کلی خونه کار دارم. پول ندارم و &#8230;<br />
  اما تا پنج شنبه دادن پاسخ منفی رو لِفتِش می دم.<br />
  پنج شنبه سیامک زنگ می زنه و می گه هیچی نمی خواد، خودتو هرجا که هستی بر دار بیار و با ما بیا شمال!<br />
  اینقدر این نوع دعوت سورپرایز داشت که قبول کردم و از همونجایی که تو خیابون نشسته بودیم (من و امیر) راه افتادیم رفتیم سوار ماشین علیرضا شدیم و رفتیم شمال!<br />
  حتی یک شلوار اضافه هم بر نداشتیم!<br />
  اینقدر تو سفر خندیدیم، خندیدیم، خندیدیم که خندیدیم!<br />
  چشمتون روز بد نبینه، الان سرمایی خوردم که بیا و ببین. همه جام رو با دستمال و کمر بند های طبی بستم که یه خورده بدن دردم کمتر بشه. سرفه های شدید و آبریزش بینی هم که یک کمش به خاطر حساسیت فصلیه و یک کمش به خاطر سرماخوردگی هم که دیگه داره پدرمو در می آره.<br />
  علیرضا<br />
  این اسم الان خودِ احترامه واسم. یک پسر ماه! فرو تن، پایه، شاد و پر انرژی و البته بوی فرند سیامک!<br />
  کاش سیامک یک کم کمتر به همه چیز گیر می داد اونوقت دیگه این مسافرت بهشت بود.<br />
  پایه ی سبزی خورد کنی، مهراک هم بود! وای که چه جاده ها روی آدم هایی که می شناختیم کشیدیم! همین طور این تریلی ها و غلتک ها رو راه می نداختیم و نه یک بار و نه دوبار، از روی آدم ها رد می شدیم و خوب له و په می کردیمشون! که خب البته خودمون هم از این چرخه به دور نبودیم و گاهی زیر غلتک بودیم!<br />
  علیرضا خیلی پایه بود، همه چیز رو مدیریت می کرد. صبح که از خواب بیدار می شدیم، صبحانه حاضر بود، ظرف های شب قبل شسته شده بود، نون تازه خریده شده بود، خونه جم و جور شده بود و یک چهره ی خندان و شاداب (علیرضا) روبروت بود.<br />
  کاش سیامک یک کم کمتر به همه چیز گیر می داد، چون اون وقت آخر این مسافرت خستگی رو تو صورت علیرضا نمی دیدیم.<br />
  رفتیم بهشت. یک جای باحال. آدرسش رو هم نمی دم که نرید اونجا رو شلوغ کنید!<br />
  از پیچاپیچ جاده که بالا می رفتیم، مه بود، خیلی غلیظ. بالاتر که می رفتیم، مه می رفت و آفتاب بود. هوا حداقل 5 درجه گرمتر بود با اینکه ارتفاع ما حداقل 1000 متر بالاتر از سطح معمول جاده بود. ابرها همه زیر پامون بود و منظره ی فوق العاده ای داشت.<br />
  کاش سیامک توی مسیر یک کم کمتر به همه چیز گیر می داد، تا لذت بردن از مسیر بیشتر بشه.<br />
  هروقت داشتیم از خونه بیرون می رفتیم، یک دست علیرضا قلیونش بود که واسش می مرد. به قول خودش دو تا گناه بیشتر نمی کرد که یکی قلیون بود و یکی مشروب.<br />
  علیرضا دست فرمون عالیی داشت و فوق العاده رانندگی می کرد. هیجان جاده رو دوست داشت و دلش می خواست بیشتر از بیشتر این هیجان رو درک کنه. دلش نمی خواست مثل پیرمرد ها، پشت سر ماشین های دیگه گیر کنه. سبقت های خوبی می گرفت (به استثنای یکی که اون هم دلیل قانع کننده ای داشت) و حواسش خیلی به همه جا جمع بود. به نور هایی که از روبرو می اومدند، به علامت هایی که ماشین های دیگه می دادند، به ماشین های پشت سرش و &#8230;<br />
  حتی یک بار نشد که ببینم حواسش از جاده پرت شده (به جز یک بار که دلیل موجهی هم نداره :-p ). همیشه از ماشین هایی که بهش راه می دادند تشکر می کرد (بلا استثنا) و حواسش بود که ماشین هایی که مسخره بازی در می آرن رو آدم کنه!<br />
  کاش سیامک یک کم کمتر به همه چیز گیر می داد.<br />
  اصلا بزار بگم سیامک چه گیرایی می داد تا این جمله ها مثل غلتک نباشه :-p<br />
  تو جاده ی کفی، حتی اگه یک ماشین دیگه هم نبود، سرعت از 80 نباید بالاتر می رفت، تو جاده پیچ دار سرعت از 30 نباید بالاتر می رفت و کافی بود علیرضا خبطی بکنه تا سیامک با چشماش، چشای علیرضا رو دربیاره! حتی یک بار سر این قضیه نزدیک بود تصادف هم بکنیم چون درست وقتی که داشتیم سبقت می گرفتیم، سیامک داد زد &quot;<b>عععللیییرررضضضا</b>&quot;! هر وقت اسم مشروب می اومد، اخمای سیامک هم تو هم بود، جالب تر اونکه خود سیامک تو خوردن پایه بود! وقتی از جاده های قشنگ توی مه بالا می رفتیم این جمله ها اینقدر تکرار شد که دیگه حفظ شدمش (ببین چقدر تکرار شده که من با این خنگیم حفظ شدمش :-p ) : همینجا وایسیم دیگه، همین جا خوبه. چرا بریم بالاتر؟ همین جا وایسیم دیگه! و جالب اینکه وقتی بالاتر رفتیم خودش تایید کرد که چقدر خوب شد که اومدیم بالاتر. این آخر کاری ها قلیون هم از سمت سیامک برای علیرضا ممنوع شد!<br />
  خلاصه اینکه به غیر از French kiss (احتمالا) همه چیزای مورد علاقه ی علیرضا ممنوع بود!<br />
  شرمند سیامک جان! می دونم یه خورده شبیه غلتک بود و الان تمام تنت درد می کنه! :-p<br />
  امیر تو جنگل گم شد! گرچه که این گم شدن بیشتر از 30 دقیقه طول نکشید اما دل و جگر من به هم پیچید  تا پیدا شد.<br />
  خلاصه اینکه برگشتیم!! دیروز ساعت 2 نیمه شب! در حالی که قرار بود فقط یک شب اونجا باشیم، 3 شب مسافرت ما طول کشید!<br />
  مساله ی اصلی اینکه کون بعضی ها پاره بشه و فکر نکن که من فقط اونا رو دارم!<br />
  مساله ی فرعی تر اینکه کون بعضی ها پاره بشه و فکر نکن که اگر من رو به دلیل های مسخره حذف می کنن، من آویزونشون می شم! چون این خودِ اون ها هستن که منو از دست می دن (اعتماد به نفس رو حال کردی؟)<br />
  مساله ی فرعی آخر اینکه کون بعضی ها پاره بشه!</p>
<p dir="rtl" align="right" style="font-family:tahoma;">از روز بعد از برگشت، دارم تلاش می کنم با سیامک یا علیرضا صحبت کنم و یک تشکر بزرگ به خاطر همه ی این خندیدن ها و خوش گذشتن ها بکنم اما گوشی علیرضا خاموشه و سیامک هم در دسترس نیست! خدا داند!<br />
  سیامک مرسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسی :-*<br />
  علیرضا مرسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسی :-*<br />
  خیلییییییی خوش گذشت.</p>
<p dir="rtl" align="right" style="font-family:tahoma;">حالا با هم چند پیام بازرگانی می بینیم &#8230;<br />
  Brody جونم هم وقتی فهمید من پارتنر دارم کلی دلخور شد! اما قصه ی این جیجر آمریکایی مفصله که خودش یک کتاب می خواد نه یک پست! برای همین یک بسته ازش بخرید و مطمئن باشید که مورد تایید همه ی وزارت خونه های و سفارت خونه های داخلی و خارجی و میانجی و وسط جی و غیرِ جی هست و اگر به درد نخورد با گارانتی می تونید بندازیدش تو سطل آشغال!</p>
نوشته شده در Dairy, Happy, Tired  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/mygday.wordpress.com/47/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/mygday.wordpress.com/47/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/mygday.wordpress.com/47/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/mygday.wordpress.com/47/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/mygday.wordpress.com/47/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/mygday.wordpress.com/47/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/mygday.wordpress.com/47/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/mygday.wordpress.com/47/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/mygday.wordpress.com/47/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/mygday.wordpress.com/47/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mygday.wordpress.com&blog=6819896&post=47&subd=mygday&ref=&feed=1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mygday.wordpress.com/2009/03/17/%d8%b3%d8%a8%d8%b2%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af-%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%86%db%8c%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/a4aae59f165106781738051b64a2348d?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Raham</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>جیجر آمریکایی</title>
		<link>http://mygday.wordpress.com/2009/03/11/%d8%ac%db%8c%d8%ac%d8%b1-%d8%a2%d9%85%d8%b1%db%8c%da%a9%d8%a7%db%8c%db%8c/</link>
		<comments>http://mygday.wordpress.com/2009/03/11/%d8%ac%db%8c%d8%ac%d8%b1-%d8%a2%d9%85%d8%b1%db%8c%da%a9%d8%a7%db%8c%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 11 Mar 2009 08:00:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Raham</dc:creator>
				<category><![CDATA[Angry]]></category>
		<category><![CDATA[Dairy]]></category>
		<category><![CDATA[Gay]]></category>
		<category><![CDATA[Sad]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mygday.wordpress.com/?p=36</guid>
		<description><![CDATA[بریم سر اصل مطلب!
خلاصه اینکه من اصلا اهل ناز کشیدن نیستم! می خوای بیا، نمی خوای ادا در نیار!
دیروز با یه جیجر آمریکایی می چتیدیم که از بد روزگار تهنا (تنها نه!) شده بود و حوصله پیدا کرده بود با یه ایرانی بِچَته!  قابل توجه امیر-ش جان ایشون اهل نیویورک هم هست!
18 ساله است [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mygday.wordpress.com&blog=6819896&post=36&subd=mygday&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<br /><div style="text-align:right;font-family:tahoma;" dir="rtl">بریم سر اصل مطلب!</p>
<p>خلاصه اینکه من اصلا اهل ناز کشیدن نیستم! می خوای بیا، نمی خوای ادا در نیار!</p>
<p>دیروز با یه جیجر آمریکایی می چتیدیم که از بد روزگار تهنا (تنها نه!) شده بود و حوصله پیدا کرده بود با یه ایرانی بِچَته!  قابل توجه امیر-ش جان ایشون اهل نیویورک هم هست!</p>
<div id="attachment_32" class="wp-caption aligncenter" style="width: 490px"><img class="size-full wp-image-32" title="Brody" src="http://mygday.files.wordpress.com/2009/03/3127595022_9292807dc211.jpg?w=480&#038;h=384" alt="Brody" width="480" height="384" /><p class="wp-caption-text">Brody</p></div>
<p>18 ساله است با کلی شر و شور همون موقع ها، درست همون چیزایی که من نداشتم! خیلی حال کردم باهاش! یه شیطون به تمام عیار :-p که پاشده تهنایی (تنهایی نه) رفته تایلند واسه عشق و حال!</p>
<p>به طبع با فهمیدن این موضوع روند مخ زدن برا کشوندن ایشون به اینجا شروع شد!! <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';-)' class='wp-smiley' /> </p>
<p>جالب اینکه اولین رابطه اش با داداشش بوده (حدود 13-14 سالگی) و اونطوری که خودش می گفت داداشه یه روز می آد و می گه برام ساک بزن و بعد هم ترتیبشو می ده! که البته جالب تر اونکه نه تنها بدش نیومده، خیلی هم خوشش اومده! :-O البته وقتی عکس آقای داداش رو دیدم، دیدم منم بودم خوشم می اومد! بگفته ی خودش کلا خانوادتا تایپ هستن و باباش با اینکه کلی سنش زیاده، هنوز مثل جوون هاست و دخترا واسش سر و دست می شکنن!<br />
جونم براتون بگه که الان این آقای برادر دوست دختر داره و به جای داداشش با دوست دخترش از این کارا می کنه! گرچه که برودی (Brody/ اسم این جیجر آمریکایی) می گه که داداشش هنوزم پایه است! منم بهش گفتم: منم پایه ام!!</p>
<p>آخه آدم همچین جیجری رو ببینه بعد بگه نه؟!</p>
<p>خلاصه اینکه با کلی شر و شور اومدم خونه! تو راه خونه هم یک فراخوان عمومی زدم: Anybody interesting in Jam-e-Jam tomorrow evening?<br />
و جواب ها یکی یکی سرازیر شد:<br />
پژ: yes<br />
امیر-ش: yes<br />
مهدی: Register me too!<br />
امیر-ش: Hasti dastesh bandeh ama migeh: yes<br />
آرین: I am not interested in</p>
<p>خب فردا شد!</p>
<p>(گفتگو نقل به مضمون)<br />
آرین زنگ زد:<br />
کیا می آن؟<br />
- تو که علاقه ای نداری بیای، چرا می خوای بدونی؟<br />
آرین: خب می خوام بدونم کیا می آن!<br />
- لازم نیست! اگه دوست نداری بیای، مهم هم نیست که کیا می آن!<br />
امیر-ش صداش از پشت تلفن می آد: تو که نمی آی چه فرقی می کنه کیا هستن؟!<br />
آرین: خب شاید یکی باشه که بخوام بیام ببینمش.<br />
&#8230;</p>
<p>یه چُرت کوتاه بعد از ظهری زدم، با کلی انرژی از خواب بیدار شدم. رفتم حموم، موهام رو اتو کردم، صورتم رو اصلاح کردم، با امیر تلفنی حرف زدم و کلی تخلیه ی فحشی کردم خودم رو، یه لباس سکسی پوشیدم و به قصد پسر بازی از منزل خارج شدم <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';-)' class='wp-smiley' /> </p>
<p>جام جم خیلی خلوت بود! اما در کل، بودن با هستی و گیلاوا (ladies first) و امیر-ش و مهدی و پژ لحظات خوشی را برای ما رقم زد! :-p</p>
<p>از جام جم تا ونک با پژ و امیر پیاده اومدیم طبق معمول روزهای اخیر، چون ساعت به 12 شب نزدیک می شد، پژ کانال رو عوض کرده بود روی comedic erotic Alijah Pej و اونقدر خندوندمون که حد و حساب نداشت!</p>
<p>از اینکه تا اینجای برنامه همراه ما بودید، تشکر می کنیم و امیدواریم در روزها آتی نیز همراه ما بمانید. در ضمن وقتی پیام بازرگانی پخش می شه، اینقدر کانال رو عوض نکنین، همه اش نیم ساعت بیشتر نیست! :-p</p>
<p>ساعت حدود 12 بود که تهنا داشتم به سمت خونه می رفتم. هوا عالی بود. به شدت حوس موتور سواری به سرم زد و یاد شبی افتادم که همین ساعت ها با امیر تو بزرگراه امام علی موتور سواری کردیم و هوار کشیدیم و حال کردیم و برای مردم دست تکون دادیم. و این حال تشدید شد وقتی که امیر ساعت 5 صبح sms زد و نوشت که همین الان (5 صبح) کلی موتور سواری کرده! <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':-(' class='wp-smiley' /> (</p>
<p>الان نشستم تو شرکت، دارم این چرندیات رو سر هم می کنم خوبیش اینه که صدای فوق العاده یی داره از توی خیابون می آد. یه آقای کردی با لباس محلی شون داره ساز نوروز می زنه &#8230;</p>
<p>سلام</p></div>
<p style="color:#ffffff;">.</p>
<table border="0" cellspacing="0" cellpadding="0" width="100%">
<tbody>
<tr>
<td>
<hr /></td>
<td style="font-family:arial;font-size:14px;color:#cc0000;padding-left:10px;padding-right:10px;width:120px;" align="center">Emergency Update</td>
<td>
<hr /></td>
</tr>
<tr>
<td style="font-family:tahoma;padding:20px 20px 70px;" dir="rtl" colspan="3" align="right">درچتی که امروز صورت گرفت جیجر آمریکایی گفت می خواد بیاد ایران! گفت از بلوند ها خسته شده و دلش یه مو مشکی می خواد!! و در همین بین از بنده هم دعوت شد برم نیویورک!!!!!!</p>
<p>منتظر خبرهاب داغ بعدی باشید! :-p</td>
</tr>
</tbody>
</table>
نوشته شده در Angry, Dairy, Gay, Sad  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/mygday.wordpress.com/36/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/mygday.wordpress.com/36/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/mygday.wordpress.com/36/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/mygday.wordpress.com/36/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/mygday.wordpress.com/36/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/mygday.wordpress.com/36/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/mygday.wordpress.com/36/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/mygday.wordpress.com/36/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/mygday.wordpress.com/36/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/mygday.wordpress.com/36/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mygday.wordpress.com&blog=6819896&post=36&subd=mygday&ref=&feed=1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mygday.wordpress.com/2009/03/11/%d8%ac%db%8c%d8%ac%d8%b1-%d8%a2%d9%85%d8%b1%db%8c%da%a9%d8%a7%db%8c%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/a4aae59f165106781738051b64a2348d?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Raham</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://mygday.files.wordpress.com/2009/03/3127595022_9292807dc211.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">Brody</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>روز زورکی</title>
		<link>http://mygday.wordpress.com/2009/03/08/21/</link>
		<comments>http://mygday.wordpress.com/2009/03/08/21/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 08 Mar 2009 06:30:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Raham</dc:creator>
				<category><![CDATA[Dairy]]></category>
		<category><![CDATA[Energetic]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mygday.wordpress.com/?p=21</guid>
		<description><![CDATA[.
.

خـُـــــــــب!  امروز یک روزِ زوری دیگه است که من به شدت حال و هوای نوشتن رفته توم!
صبح مثل بچه ی آدم آمدم و ایمیل هام رو جواب دادم (کاری که خیلی زورم می آد انجام بدم) و بعد هم کامنت های بلاگ هام رو چک کردم و یک کامنت جدید بیشتر نیامده بود! (بی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mygday.wordpress.com&blog=6819896&post=21&subd=mygday&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<br /><p style="color:#FFFFFF;">.</p>
<p style="color:#FFFFFF;">.</p>
<div style="text-align:right;font-family:tahoma;" dir="rtl">
<p>خـُـــــــــب!  امروز یک روزِ زوری دیگه است که من به شدت حال و هوای نوشتن رفته توم!</p>
<p>صبح مثل بچه ی آدم آمدم و ایمیل هام رو جواب دادم (کاری که خیلی زورم می آد انجام بدم) و بعد هم کامنت های بلاگ هام رو چک کردم و یک کامنت جدید بیشتر نیامده بود! (بی تربیت ها! خب یک کم کامنت بزارید برام دیگه!! :-p ) و کامنت را جواب دادم و بعد رامتین خواندم (از اون کارهایی که خیلی زورم می آد انجام بدم) و بعد یک عالمه چرخ زدم توی gayromeo و دیدم یک آقای اسپانیایی زده به سرش و داره می آد مسافرت ایران اونم از بارسلونا! خب یک hi برایش فرستادم ببینم چی می شه! خدا رو چه دیدی شاید ما هم یک شانس* اسپانیایی نصیبمون شد! و بعد manjam چک کردم (کاری که خیلی زورم می آد انجام بدم) و بعد برای صبحانه توی اداره یک کیک آوردن که جای شما خالی خیلی دراز و استوانه ای شکل، به رنگ پوست بود و خیلی هم خوشمزه بود، با نسکافه نوش جان کردم! و حالا باید 4 تا usercontrol بنویسم که به شدت حالش را دارم (از اون کارها که خیلی زورم می آد انجام بدم) و همین طور یک سری کار بی ربط دارم انجام می دم که یک کاری کرده باشم! مثل refresh کردن های متوالی این dashboard وبلاگم برای اینکه ببینم اتفاق جدیدی می افته یا نه! بعد یک کمی با خودم دوباره به برخی دوستان عزیز فحش دادم که تازگی داره جزو کارهای روزانه ام می شه! و بعد چندتا از این فحش ها رو برای چندتا از دوستان خارجکی هم ایمیل فرمودیم تا آنها هم فحش بدن! شاید توفیری شد! حالا هم دارم به سبکی که کاملا باعث آزار خوانندگان محترم هست، روزانه می نویسم! بعد همین طور که دارم این ها را می نویسم، صفحه ی gayromeo را refresh کردم و دیدم این آقای اسپانیایی ظاهرا از من خوشش نیومده و هیچ جوابی نفرستاده! آخه یکی نیست بِهِش بگه شانس اسپانیایی ات بهتر از این هم می شد که یک ایرانی به خوبی و خوشگلی و خوش تیپی من که کشورش محبوب ترین رئیس جمهور دنیا را داره و کمترین حمایت رو از تروریسم می کنه و یکی از آزادترین کشورهای دنیا است، واسه ی یکی مثل تو، توی یه ده کوره** تو یه کشور که اصلا معلوم نیست کجاست*** و مدام داره تروریست پرورش می ده و معلوم نیست اصلا ماشین دارن یا با شتر این ور و اون ور می رن، یک hi می فرسته و تو جواب ندی؟! <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':-D' class='wp-smiley' /> </p>
<p>بعد دارم به یک سری دوستان عزیز که هنوز دچار فحش خوردگی نشده اند فکر می کنم (برید حال کنید که من دارم بهتون فکر می کنم!! :-p ) و فکر می کنم چقدر خوب است که این تعداد رو با اون تعداد که دچار فحش خوردگی شده اند، عوض کنم! انگار از اول هم در انتخاب اونایی که باید نزدیک تر می بودن، اشتباه کرده بودم (که از این فاجعه خیلی زورم می آد) بعد حالا دارم فکر می کنم که اگر این دوستان که دچار فحش نخوردگی اند، اینجا را بخوانند، چی فکر می کنند؟ مثلا فکر می کنند که عجب آدمِ مادر و خواهری هستم من! که خب اشتباه از همین جا شروع می شه! گزاره ی اول جمله درست نیست! من اصلا آدم نیستم! بعد الان تصمیم می گیرم که همین طوری بی محلی کنم که کسی فکر نکند که من خیلی آدم مادر و خواهری هستم! چون اصلا خوشم نمی آد کسی بهم فحش بده اونم فحش به این بدی: آدم! (که این خیلی زور داره)</p>
<p>خلاصه اینکه امروز خیلی روز زور تو زوری هست! برا همین بسه دیگه!</p>
<p style="color:#FFFFFF;">.</p>
<p style="color:#FFFFFF;">.</p>
<p>* کون (با توجه به اینکه این آقا پوزیشنش رو bot only ذکر کرده بود)<br />
** بارسلونا<br />
*** اسپانیا</p></div>
نوشته شده در Dairy, Energetic  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/mygday.wordpress.com/21/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/mygday.wordpress.com/21/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/mygday.wordpress.com/21/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/mygday.wordpress.com/21/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/mygday.wordpress.com/21/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/mygday.wordpress.com/21/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/mygday.wordpress.com/21/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/mygday.wordpress.com/21/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/mygday.wordpress.com/21/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/mygday.wordpress.com/21/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mygday.wordpress.com&blog=6819896&post=21&subd=mygday&ref=&feed=1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mygday.wordpress.com/2009/03/08/21/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/a4aae59f165106781738051b64a2348d?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Raham</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>شروع!</title>
		<link>http://mygday.wordpress.com/2009/03/01/%d8%b4%d8%b1%d9%88%d8%b9/</link>
		<comments>http://mygday.wordpress.com/2009/03/01/%d8%b4%d8%b1%d9%88%d8%b9/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 01 Mar 2009 09:30:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Raham</dc:creator>
				<category><![CDATA[Dairy]]></category>
		<category><![CDATA[Happy]]></category>
		<category><![CDATA[Me]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mygday.wordpress.com/?p=7</guid>
		<description><![CDATA[یک پست طولانی برای آنکه هیچ کسی حوصله نکند بخواند!

خب که چی؟ مثلا قراره چیزی دستگیر کسی بشه؟  معلومه که نه!
    توی چهارمین روز از چهارمین ماه از هفت هزار و  چهارمین میترایی/سه هزار و هفتصد و بیست و چهارمین زرتشتی/دو هزار و ششصد و چهل و  چهارمین شاهنشاهی/ [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mygday.wordpress.com&blog=6819896&post=7&subd=mygday&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<br /><p align="center" style="font-size:24px;color:#CC0000;font-family:'Times New Roman', Times, serif;"><span dir="rtl">یک پست طولانی برای آنکه هیچ کسی حوصله نکند بخواند!</span></p>
<div style="font-family:tahoma;direction:rtl;text-align:right;padding-top:30px;">
<p><span dir="rtl">خب که چی؟ مثلا قراره چیزی دستگیر کسی بشه؟  معلومه که نه!</span><br />
    <span dir="rtl">توی چهارمین روز از چهارمین ماه از هفت هزار و  چهارمین میترایی/سه هزار و هفتصد و بیست و چهارمین زرتشتی/دو هزار و ششصد و چهل و  چهارمین شاهنشاهی/ هزار و سیصد و شصت چهارمین هجری به دنیا اومدم!</span><br />
    <span dir="rtl">برا اینکه قاطی نکنین: 4/4/1364 یا 4/4/2544 یا  4/4/3724 یا 4/4/7004</span> <br />
    <span dir="rtl">به عبارتی چه بخوایین چه نخوایین ناف منو با  چهار بریدن!</span><br />
    <span dir="rtl">قابل توجه باربد جان: من اصلا هم ناسیونالیست  نیستم! </span><span dir="rtl"> فقط چون اینهمه عدد رو پشت سر هم  ردیف کردن بهم حال می ده، همیشه ردیفشون می کنم! :-p</span><br />
    <span dir="rtl">بعد وقتی هفت سالم بود مثل همه ی بچه های آدم  رفتم مدرسه! وقتی 12 سالم بود مثل بقیه بچه های آدم رفتم راهنمایی. بعد وقتی قرار  بود برم سوم راهنمایی، کشون کشون دنبال مامان جونم اینا از مِشَد اومدم تهران. اما  نمی دونم چی شد که مثل بچه های آدم نرفتم دبیرستان! یعنی وقتی 14 سالم بود مثل بچه  های آدم رفتم دبیرستان اما اونجا هیچ جوره آدم نبودم (هنوز هم آدم نشدم)!</span><br />
    <span dir="rtl">سال اول دبیرستان مثل بچه مثبت ها، گوش به حرفای  معلم دینی می دادم. فقط گوش نمی دادم، حرفاشو می خوردم! عاشق حرفاش بودم. انگار منو  مسخ کرده بود. توی بهشت بودم با حرفاش. نمازای سر موقع تا حدی که وسط زنگ اجازه می  گرفتم برم بیرون که نماز سروقت بخونم! </span><span dir="ltr"> </span><span dir="ltr"> </span>:-&amp;<span dir="rtl"> </span><br />
    <span dir="rtl">سال دوم کم کَمَک، از اون حال  و هوا اومدم بیرون. تو سرم باد بود شدیدا (هنوز هم مطمئن نیستم نباشه)! خواستم  برای مدرسه نشریه بزنم! اونم چه نشریه ایی! معلوم بود نتیجه اش: رد شد! دو ماه  زحمت کشیدم (یکی دو تای دیگه هم یه کارایی کردن) بعد همشو ریختم سطل آشغال!</span><span dir="rtl"> اون سال ریاضی شدم 10.25، فیزیک شدم 9! دقیقا  منظورم همینه: تجدید شدم! شهریور مثل بچه ی آدم رفتم امتحان دادم، شدم 18!</span><br />
    <span dir="rtl">سال سوم  چپه شدم! همون معلم دینی رو داشتیم دوباره! این بار یک بند داشتیم دعوا می کردیم  سرکلاس! من اونو به دروغ گویی متهم می کردم و اون منو به کفر! خیلی هم بی ربط نمی  گفت، منم خیلی بی ربط نمی گفتم. از اون نظر من واقعا کافر بودم (شاید هم هستم  هنوز) و از نگاه تاریخ اون دروغ گو. یادمه یه بار (در حالی که تمام تلاشش رو می  کرد که به من نگاه نکنه) گفت: یادمه بعضی از بچه ها چقدر سال اول که اومده بودن  مدرسه پاک بودن، اما الان نمی شه تو چشمای پر از گناهشون نگاه کرد. چقدر آدم ها می  تونن تو یه مدت کوتاه منحرف بشن.<br />
      خوب خیلی هم بی ربط نمی گفت، طبق معمول! همین معلم عزیز بود که برای اولین بار گفت gay یعنی چه. در حالی که داشت می گفت: می گن کیلینتون  با پسرای 17-18 ساله می خوابه!! خوب یادم هست که همون لحظه تو دلم قنج رفت:  واییییییی چه باحال!<br />
        اون سال با اینکه امتحان نهایی داشتم، ریاضی شدم 18:75 و فیزیک شدم  19:25! (خر خون!) لازم به ذکره که هیچ وقت علاقه ای به روند مسخره ی تور کردن  دخترا که به شدت تو همکلاسی هام رایج بود، نداشتم (الان هم به روند مسخره ی تور  کردن پسر ها علاقه ای ندارم! اما به شدت پایه ی شیطونی هستم).</span><br />
  <span dir="rtl">پیش  دانشگاهی مثل یه کابوس می مونه برام. همه چیز خراب شد. خدا رفت. من گی شدم. خواستم  برم1. خواستم برم2! (این رفتن ها هر کدوم یه معنی مجزا دارن). با وبلاگ نویس های  گی آشنا شدم. با مهراک جونم آشنا شدم و از طریق اون با باربد جونم و بعد با بقیه  جونم ها! کنکورو ریدم! از نوع اسهالیش! نتیجه اینکه قبول نشدم! توی خونه دعوا  داشتیم با مامان تقریبا هر روز یکی دوبار! دو تا تجدید اوردم! توی ریاضی و فیزیک!  (اصلا کسی باور می کنه؟) سایت های پرونوی گی شده بود پاتوق! Tehran Gay Room که از یوزر روم های یاهو بود هم که شده بود  خدا! سرم رو می گرفتن ته ام اونجا بود، ته ام رو می گرفتن سرم اونجا بود!<br />
    نتیجه اش هم که معلومه! بنده از ویرجینی در اومدم! البته به نوبه ی خودش 17  سالگی خیلی هم دیر نبود واسَش!</span><br />
  <span dir="rtl">کوتاه  بگم که دوسال مزخرف دیگه هم به همین سبک پشت کنکور به سر بردیم تا به زور سنبه  فرستادنمون رشته ی ریاضی شبانه ی یک دانشگاه!<br />
    وضعیت در همین فجاهت ادامه داشت! تعداد واحد های پاس شده ی ترم اول: 7 تا! ترم  دوم: 8 تا! همه اش هم عمومی!<br />
    خب خدا رو شکر (!) که تونستم یه دانشگاه آزاد تو تهران قبول شم همون موقع وگرنه که  با تیپا می نداختنم بیرون! همون وسط های ترم اول با یکی آشنا شدم که پیامبر من شد.  کسی که منو از هیچ به هیچ رسوند. از سیاهی مطلق به سفیدی مطلق. شب و روز باهام کار  کرد. زندگی یادم داد و زندگی کردن. شدم این! یه بچه ی زنده، شاد، با روحیه، محکم،  مهربون، خشن &#8230; (عین صفت های خدا شدم منتاقض)!</span><br />
  <span dir="rtl">اومدم  تهران! برگشتم قاطی گی ها! اما ایندفعه با دفعه ی پیش فرق داشت!</span><br />
  <span dir="rtl">خلاصه  الان هم که در خدمتتون تشریف دارم سه ساله که تهران مشغول به تحصیلم در رشته ی شدیدا  مورد علاقه ام: نرم افزار کامپیوتر!</span><br />
  <span dir="rtl">قابل  توجه آرین خان: من آمار نمی خونم! :-p</span><br />
  <span dir="rtl">گرچه که  بچه درس خون نیستم اما به شدت مورد احترامم تو دانشگاه! یه بچه نیمه درس خون که تا  آخر این ترم احتمالا 88 پاس می کنه، تو دانشگاه به شدت ساکت و گوشه نشینه اما  سرحال و پر انرژی.</span><br />
  <span dir="rtl">1 سال و  نیمه که کار می کنم! نتیجه اینکه خسته ام! زیاد به خواب احتیاج دارم!! پس تا جایی  که بتونم تنبل و خوابالو ام!</span><br />
  <span dir="rtl">دو سال و نیمه که پارتنر دارم و دست به دودوله  هیشکی نزدم! (دروغ چرا؟ ممکنه دو سه باری دستم اتفاقی به دودوله بعضی ها خورده  باشه)</span><br />
  <span dir="rtl">به شدت شیطون و بازی گوشم! عاشق اینم که مهمونی  بگیرم (که هیچ وقت موقعیتش رو ندارم) یا اینکه مهمونی دعوت بشم. تو مهمونی ها یه  جا بند نمی شم! تا جایی که جون داشته باشم دارم می رقصم و از سر و کول بقیه بالا  می روم! آزادانه بقیه رو می بوسم چون خیلی اینکارو دوست دارم. به شدت به مشروبات  الکلی علاقه مندم مخصوصا شراب! (تو بگو کی شراب دوست نداره؟؟) پس تو مهمونی ها  همیشه مستم! گاهی هم وقتی تنهام توی فضا مشاهده شده ام! :-p</span><br />
  <span dir="rtl">خب حالا اینجام!</span><br />
  <span dir="rtl">همین که هستم!</span><br />
  <span dir="rtl">خوشگل! خوش تیپ! سرحال! بازیگوش و شیطون!</span></p>
<p style="color:#FFFFFF;">.</p>
<p>  <span dir="rtl">این بود گزیده ای از رهام تا به امروز!</span><br />
  <span dir="rtl">بقیه اش رو هم که از این به بعد به در شرح خبرها  خواهید خواند!!</span></p>
<p><span dir="rtl">من رهام هستم&#8230;</span><br />
    <span dir="rtl">سلام!</span></p>
</div>
نوشته شده در Dairy, Happy, Me  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/mygday.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/mygday.wordpress.com/7/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/mygday.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/mygday.wordpress.com/7/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/mygday.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/mygday.wordpress.com/7/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/mygday.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/mygday.wordpress.com/7/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/mygday.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/mygday.wordpress.com/7/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mygday.wordpress.com&blog=6819896&post=7&subd=mygday&ref=&feed=1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mygday.wordpress.com/2009/03/01/%d8%b4%d8%b1%d9%88%d8%b9/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/a4aae59f165106781738051b64a2348d?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Raham</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://mygday.wordpress.com/2009/03/01/17/</link>
		<comments>http://mygday.wordpress.com/2009/03/01/17/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 28 Feb 2009 20:30:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Raham</dc:creator>
				<category><![CDATA[Angry]]></category>
		<category><![CDATA[Me]]></category>
		<category><![CDATA[Serious]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mygday.wordpress.com/2009/03/01/17/</guid>
		<description><![CDATA[.
.
.





WARNING




Dear visitor,
Please notify that this blog is based on virtual world laws. There is no place for real world affairs! Nobody has access to talk about my blogs in real world (except Amir and Saeed)!  Raham in these blogs is a virtual guy..
You have NO ACCESS to talk about my blogs in real contacts. [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mygday.wordpress.com&blog=6819896&post=17&subd=mygday&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<br /><p style="color:#FFFFFF;">.</p>
<p style="color:#FFFFFF;">.</p>
<p style="color:#FFFFFF;">.</p>
<table border="0" cellspacing="0" cellpadding="0" width="100%">
<tbody>
<tr>
<td>
<hr /></td>
<td style="font-family:'Times New Roman', Times, serif;color:#CC0000;font-size:16px;font-weight:bold;" width="150" height="25" align="center" valign="middle">WARNING</td>
<td>
<hr /></td>
</tr>
<tr>
<td style="padding-left:20px;padding-right:20px;font-family:Arial, Helvetica, sans-serif;font-size:12px;color:#333333;" dir="ltr" colspan="3" align="left">Dear visitor,</p>
<p>Please notify that this blog is based on virtual world laws. There is no place for real world affairs! Nobody has access to talk about my blogs in real world (except Amir and Saeed)!  Raham in these blogs is a virtual guy..</p>
<p>You have NO ACCESS to talk about my blogs in real contacts. If you need to talk about something about my blogs please leave comments or send me emails to</p>
<div style="font-size:16px;text-align:center;"><a href="mailto:f_dreams06@yahoo.com">f_dreams06@yahoo.com</a></div>
</td>
</tr>
<tr>
<td colspan="3" height="25" align="center" valign="middle">
<hr /></td>
</tr>
</tbody>
</table>
نوشته شده در Angry, Me, Serious  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/mygday.wordpress.com/17/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/mygday.wordpress.com/17/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/mygday.wordpress.com/17/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/mygday.wordpress.com/17/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/mygday.wordpress.com/17/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/mygday.wordpress.com/17/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/mygday.wordpress.com/17/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/mygday.wordpress.com/17/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/mygday.wordpress.com/17/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/mygday.wordpress.com/17/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=mygday.wordpress.com&blog=6819896&post=17&subd=mygday&ref=&feed=1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mygday.wordpress.com/2009/03/01/17/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/a4aae59f165106781738051b64a2348d?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Raham</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>