Aging Crisis
نوامبر 29, 2011
این یعنی چی؟ یعنی اینکه سن ادم بالا می ره، بعد می بینه هیچ پخی نشده واسه خودش. حتی همون خلبانی که تو بچگی دوست داشت بشه هم نشده! بعد می بینه ای داد بی داد، عمری است که بر فنا رفته
اونوقت یه چیزی از نا کجا آباد، شتلق می خوره پس کله ادم که اسمش هست بحران سن که باعث می شه ادم گیج و منگ بشه!
بعد ادم فقط دلش می خواد همین طوری بشینه به دیوار نگاه کنه، مشروب بخوره، بعد حرف نزنه، پاشه بره معتاد بشه بره پی کارش!
یک پستی هم هست که خیلی لازمه بنویسیمش راجه به بحران به رسمیت شناخته شدن، هی نمی شه!
همین دیگه! گفتم بدونین وضعم چطوریه!
نوامبر 29, 2011 at 16:04
..غصه نخور..این اتفاق توی کشورای عقب افتاده ای مثه ما زیاد میفته!..
یوسف
نوامبر 29, 2011 at 16:09
یوسف جان تا جایی که من می دونم از این اتفاقا همه جای دنیا می افته! اما کم و زیاد داره
نوامبر 30, 2011 at 01:34
آنانکه محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند به روز
گفتند فسانه ای و در خواب شدند
از این شعر زیبای » حکیم افلاک عمر خیام » که بگذریم . منم یه زمانی تنها هدفم باقی گذاشتن یه اثری از خودم تو این دنیای فانی بود . الانم دوران بحران 25 تا 30 رو میگذرونم که خیلی آزارم میده این بالا رفتن سن . بزرگان اهل دل میگن 30 رو که رد کنی عادت میکنی که سخت نگیری
دسامبر 2, 2011 at 22:53
حالا زیاد قضیه سن رو بحرانی ش نکن. هنوز خیلی جا داری. موارد دیگر خب، قابل چونه زدن هستن
دسامبر 3, 2011 at 09:51
مگه من گفتم که دارم می میرم؟!
حالا سر چی می خوای چونه بزنی؟ بیا بزن شاید حالم جا اومد
دسامبر 12, 2011 at 14:05
واه! دور از جونت!
دسامبر 12, 2011 at 14:07
واه-لا!