کراهت و عورت
ژوئیه 18, 2011
دوشنبه ی پیش پدربزرگ مرجان فوت کرد. مرجان هم از من خواست از مراسم تشیع جنازه فیلم برداری کنم.
من، رهام بیست و شش ساله، برای اولین بار پام به بهشت زهرا باز می شد! همین طور اولین باری که تو یک مراسم تشیع جنازه حاضر می شدم، یا حتی اولین باری که از نزدیک جنازه می دیدم!
عکس العمل خانواده ی مرجان خیلی جالب بود. پدر و مادرش که یک پارچه گل بودن اما بقیه خانواده یک جوری زیر و بالای من رو نگاه می کردن که انگار اومدم خواستگاری! احتمالن کلی هم پشت سر مرجان بنده خدا حرف زدن که «نیگا کن وسط مراسم پدربزرگش، دوست پسرش رو آورده»! (البته که اگر کسی عقلش رو برای 10 ثانیه به کار می نداخت کاملن واضح بود که اگر قرار بر خواستگاریه، این مرجانه که باید بیاد خواستگاری من!)
بهشت زهرا مخصوصن بخش تطهیرش که همه منتظر بودن تا جنازه رو شسته شده تحویل بگیرن خیلی دردناک بود. جنازه هایی که یکی یکی بیرون میومدن و مردمی که آه و ناله کنان و اشک ریزان دنبال جنازه ها راهی می شدن.
اما دردناک تر از اون قسمتی بود که جنازه رو دفن می کردن و خب من که مجبور بودم فیلم بگیرم با تمام جزئیات.
اما قسمت خوب رفتن به این مراسم این بود که مرجان حضور داشت و هر لحظه با هم بودیم و حرف می زدیم و کلی هم جک گفتیم و کلی خندیدیم حتی!
این وسط عموی مرجان از ادم های مهم مراسم بود که شیخ بود و قسمت های مذهبی مراسم رو بر عهده داشت.
بعد از مراسم همین طوری که داشتیم شیطنت می کردیم، من به این اقای عمو که خیلی آدم خوش برخوردی بود، معرفی شدم! اون هم در حالی که از گرمای هوا کلی عرق ریخته بودم و همه ی موهام فر خورده بود. گوشواره ام هم کاملن مشهود و هویدا بود!
- عمو این رهام دوستمه. نگاش کن چطوری لباس پوشیده
: این طرز پوشش کراهت داره!
- یعنی چی؟ یعنی حرامه؟
: نه! کراهته.
- یعنی من هم اینطوری (با اشاره به استین کوتاهم) لباس بپوشم اشکال نداره.
: چرا شما بپوشی حرامه! زن از نوک انگشت پا تا فرق سر عورته!
من و مرجان یک نگاهی به هم کردیم و زدیم زیر خنده. خلاصه من شدم اقای کراهت و مرجان هم شد خانوم عورت!
کیس؟ چرا کیس هم بود. پسرعمو جان حضور داشتن که خیلی خوش پوش و خوش هیکل تشریف داشتن و ادکلن محشری هم استعمال فرموده بودن. اقای پسرعمو هم اتفاقن ادم فوق العاده شوخی بود و کلی با من و مرجان برای خندیدن همراهی می کرد. اما از بد روزگار این اقای پسرعمو ازدواج کرده بود و نمی شد هینت بازی راه انداخت! (نخیر آقا! من خیلی ادم با شخصیتی هستم از این کارا هم نمی کنم اصلن!)
اما این وسط چیزی که بیشتر از همه ذهن منو درگیر می کرد، نوع مردن و بعد از مردنم بود. چیزی که برام واضح بود این بود که دوست ندارم اینطوری بمیرم و دوست ندارم اینطور مراسمی داشته باشم. دوست ندارم پشت سر تابوتم کسی راه بره و گریه کنه یا جیع بزنه. یا حتی شاید دوست ندارم که کسی از مرگم خبردار بشه.
ژوئیه 18, 2011 at 13:54
..پاراگراف آخر پستت رو دوست داشتم..منم همینطور..
یوسف
ژوئیه 18, 2011 at 14:57
قابل شما رو نداره
اوت 10, 2011 at 00:09
سلام رهام جان
بالاخره اینجا تونستم بکامنتم ((((:
خوش حال میشم منو به عنوان دوستت بپذیری
اوت 10, 2011 at 21:14
مگه دوست شدن آداب خاصی داره؟