هتروفوبیا یا کمردرد!
می 27, 2009
یکی می تونه به من بگه آخه این چه وضعیه؟
این روز سومه که از شدت درد نمی تونم بیشتر از نیم ساعت بشینم!
ولش کن
چند روز قبل که داشتم از میدون رسالت رد می شدم یکی از بهترین صحنه های زندگی ام رو دیدم: تایپ ایدآلم!
بنده ی خدا داشت مثل آدم راهش رو می رفت و از اون طرف خیابون به سمت من می اومد. اما فک بنده آنچنان رو زمین قل می خورد که نه فقط خودش، همه ی اونایی که از اون سمت به این سمت می اومدن متوجه فک اینجانب شدند!
یک لبخند کوچولو زد و از کنارم رد شد که تازه من به خودم اومدم و فکم رو که سه متر رو زمین پهن شده بود، جمع کردم و رفتم پی کارم!
باورتون میشه؟؟ رفتم پی کارم، نه پی اون!
یک حس عجیب (که متاسفانه) در بین اغلب ما گی ها (مخصوصن گی ها نه لز ها) مشترکه تازگی ها بیشتر از قبل آزارم می ده! چیزی که کم و بیش نمی تونم بگم که طبیعی نیست اما صحیح هم نیست!
یک عمر توی جامعه ای بودم که در بهترین حالت به ما گفتن بیمار. توی جامعه ای بودم که از لحظه ی آغاز فکر کردن، لحظه به لحظه شاهد شکستن همه ی عقایدی بودم که حاضر بودم برایشان جان بدهم و این شکستن ها همه بر روی سرم خراب می شد. نمی شه انتظار داشت که از ایمانی (منظورم هر نوع ایمانی ئه نه صرفن ایمان دینی) که در طول 15-16 سال به خورد مغز بیچاره ام رفته، به راحتی و بیخیال رد بشم، نه؟
یک عمره که هر روز و هر روز توی جامعه ای زندگی کردم که بدترین فحش ها شون رو روانه ی کونی های بیچاره ای کردن که لذت جنسی و عشق و علاقه شون همجنس هاشون بودن. بدبختانه تر اینکه این مختص اینجا و این کشور نیست. اما انگار احساسی آزار دهنده ای که حس می کنم، بیشتر مختص اینجا است نه اینکه در جاهای دیگه دنیا نیست، اما شدتش اینجا خیلی بیشتره.
کونی، کثافت، لاشی، هوس باز، بچه باز، مریض، شیطان صفت، بیمار، منحرف و … که براتون کلمه های نا آشنایی نیست؟ هست؟
کلمه هایی که هر روز و هر روز و هر روز تکرار و تکرار و تکرار شدن و اونوقت یکجا که به خودم نگاه می کنم، می بینم ای داد! همه ی علایم اون بدبختایی که اینطور آماج حمله های این مردم اند، در من هم صدق می کنه!

هیچ راه فراری نیست.
خودم را گول می زنم … فریب می دم … نه! من هم از بدن دخترها خوشم می آد!! … رابطه برقرار می کنم … دوست دختر می گیرم … در صحبت های چِندش ناک دیگران در مورد مخ زدن دختران شرکت می کنم … با بی علاقگی وحشتناک فیلم های سوپرشان را نگاه می کنم … و یک جا از خودم و زندگی مصنوعی که ساختم خسته می شم!
چه انتظاری می رفت؟ دو رو یی ام گسترده تر شد. در خود زندانی تر شدم. از وقتی خودم را پذیرفتم وضعم بدتر هم شد! گرچه که در مقام استریتی که روشنفکر است، سعی در تصحیح افکار دیگران داشتم اما همچنان باید کونی، کثافت، لاشی، هوس باز، بچه باز، مریض، شیطان صفت، بیمار، منحرف و … شنیدن ها را ادامه می دادم و این بار خودم هم در مظنه ی اتهام بودم.
بعد از ورود به جمع استریت های (به ظاهر) روشنی که وجود مسالمت آمیز همجنسگرایان را (باز هم به ظاهر) قبول داشتند هم وضعیت چندان تفاوتی نکرد. من همچنان گی یی بودم در میا آدم ها!
وقتی تنها کسانی که برای گردهم آیی ها اضافه اند، وقتی تنها کسانی که برای دعوت شدن ها، بیش از حد مجاز ظرفیت مجلس اند، وقتی کسانی که فقط در غم ها مورد خطاب قرار می گیرند (چون هم دخترها و هم پسرها را به شدت خوب درک می کنند)، وقتی تنها کسانی اند که برای نوازش های پنهانی خوبند اما برای دوست آشکار بودن نه، گی ها هستند، چه انتظاری هست؟
چه انتظاری می رفت؟ کم کم کینه به دل گرفتم و دنیا دنیا هم که بر سرم هوار می شد، کینه پاک نمی شد.
اینقدر خودم را در گرفتن حقی که سالها و بلکه قرن هاست از ما پایمال شده، محق می دانم که هیچ استریتی حق زبان دراز کردن ندارد، حتی اگر از سر بی اطلاعی اش باشد!
حتی اگر بیمار (بهترین و مودبانه ترین اتهامی که می زنید) به ما نسبت داده شود.
تا به کی باید تاوان بی اطلاعی تان را ما بدهیم؟
هیچ کدام از شما نمی توانید و به معنی واقعی کلمه نمی توانید تصور کنید که ترس از مرگ به خاطر چیزی که قادر به تغییرش نیستیم یعنی چه!
هیچ کدامتان نمی توانید تصور کنید وقتی هم بود که از شدت ترس کرخت شدم و حتی یک قدم هم به فرمان مغزم نتوانستم حرکت کنم، یعنی چه! و فقط دست فرشته نگهبانم بود که من را از آنجا که خشک شده بودم تکان داد و برد…
اما بعد از گذشت این همه، مدتی است که احساس درونم آزارم می دهد…
اینکه ترد شدن دیگران با کوچکترین اشاره ای که به عدم قبول همجنسگرایان می کنند، اتفاق می افتد، اینکه دیگر تلاش زیادی در فهماندن به بی اطلاع ها و هوفوب ها نمی کنم، اینکه کوچکترین انتقادی را حمل بر هموفوب بودن فرد می کنم، اینکه دیگر سازنده نیستم و جنگجو ام، اینکه استریت ها، اطرافیان درجه دو اند و …
بعد از عمری (بابا پیرمرد!) که در گوش استریت ها فریاد زدم گرایش جنسی تفاوتی در آدم بودنمان ایجاد نمی کند، امروز می بینم خودم گرفتار گرداب دوگانه بینی شده ام…
می بینم در اعماق وجودم نمی توانم به استریت ها به خوبی گی ها نگاه کنم. می بینم اگر از هر 10 خطای گی ها، یکی را نمی بخشم، از هر 10 خطای استریت ها فقط یکی بخشیده می شود!
می بینم اول از هر چیز دنبال گرایش جنسی طرف مقابلم می گردم. می بینم تمام تلاشم را می کنم تا دنیا را با نشانه های همجنسگرایی ببینم…
می بینم همیشه این استریت ها هستند که در مظنه ی اتهام من اند.
شعارهایم کجا رفته اند؟؟
مگر این چیزها همان چیزهایی نیستند که استریت ها را به آنها متهم کرده ام؟
مگر این چیزها همان فوبیایی نیست که چپ و راست، استریت ها را به آن می بندم؟
چرا تمام هم و غم ما شده خاله زنکی هایی که فلانی امروز با کی بود، فلانی امروز با کی به هم زد، فلانی امروز این حرف را زد، فلانی امروز تلفن نکرد، فلانی برای فلان کَسَک تولد گرفت یا نگرفت، فلانی استریت است یا گی است، فلانی با فلانی خوابیده است یا نخوابیده است، فلانی توی خونه اش لخت راه می رود، فلانی چرا اینقدر با گی ها رابطه دارد؟ فلانی …
حالا احساس بدی همه ی وجودم را در برگرفته…
حالا انگشت اشاره را بر می گردانم طرف خودمان. چرا و تا کی این هتروفوبیا؟
کجای راهمان خطا بوده است که من هتروفوبیا دارم و دیگری هموفوبیا؟
خلاصه دوشنبه صبح که از خواب بیدار شدم، کمرم گرفت و تا الان که اینطوری کج و کوله دارم این متن رو تایپ می کنم، مرخصی استعلاجی از کار و دانشگاه گرفتم! به این می گن توفیق اجباری!
بالاخره بعد از تعطیلات نوروز که هیچ استراحتی نداشتم، این سه روز رو بیشتر از حد تصورم استراحت کردم! اینقدر خوابیده ام که حالت تهوع گرفتم. اما توصیه نمی کنم برای رسیدن به این استراحت اجباری دعا کنید چون درد کمرم پدرم رو درآورده! از خونه هم که نمی تونم بیرون برم، شیطنت هم که تعطیل شده! تازه امیر هم که نیست ازم پرستاری کنه :-p (ایششششش)
هیچ تمایلی ندارم که راجع به این پست باهام صحبت کنید اما اگه طاقت ندارین فقط ایمیل بزنین: f_dreams06@yahoo.com
اتهامی که به خودم وارد می کنم، هنوز به این معنا نیست که کینه ام طبیعی نیست … هنوز زبانم دراز است برای گرفتن حق زندگی ام. هنوز می خواهم نفس بکشم. هنوز توی دهن هر کسی می زنم که بگوید همجنسگراییم بیماری است. هنوز کسانی که واضح و یا در پرده، گی ها را نمی پذیرند (هر چقدر هم بزرگ منش[!] و مورد استفاده) در میان اطرافیان من جایی ندارند…
زنده می مانم و برای آزاد زنده ماندنم هر قیمتی را می پردازم…
می 28, 2009 at 11:01
[...] My Ordinary Gay Day: هتروفوبیا یا کمردرد! لینک به منبع [...]
می 28, 2009 at 11:11
رهام جان به دلیل کالیبر بالا حوصله ی ایمیل زدن ندارم! پس همین جا حرفم رو می زنم:
اول از همه چیز بگم که ایشالا کمردردت هر چه زودتر خوب بشه
دوم این که همان طور که گفتی اصلا نیازی به این تقسیم بندی ها نیست. خود من بهترین دوست هایم استریت هستند و به آن هایی که گرایشم را گفتم کمترین واکنش منفی یا تغییر رفتار در جهت منفی ازشان ندیدم.
نمی دانم شاید من خیلی خوش شانس هستم
البته این به این معنی نیست که تا به حال با قضاوت های سطحی در مورد همجنسگرایان مواجه نشدم ولی امید به تغییر نگرش جامعه در من خیلی قوی است و معتقدم شرایط به سرعت در حال بهتر شدن است ولی متاسفانه حتی در میان مدت هم بعید می دانم به یک وضعیت قابل قبولی برسد ولی این دلیل نمی شود دست از تلاش بردارم.
در ضمن روحیه ی مقاوم و جنگنده ی شما را تحسین می کنم و به نظرم این روحیه ای است که به آن نیاز داریم.
همین طور بسیار عالی است که هر جند وقت یک بار به پشت سر نگاه کنیم و خودمان را نقد کنیم. این شیوه می تواند بسیار سازنده باشد.
ژوئن 3, 2009 at 08:44
بهراد جان خیلی خوش شانسی واقعا!
تجربه ی استریت دوستی من که خیلی مثبت نبوده گرچه که آرین و فرناز و فرید و سارایی هستن که هنوز حتی اسم هاشون هم به من این قدرت رو می ده که بگم کسانی هستند که جدای از گرایش جنسی شون، پشتوانه ی من هستند.
و اما در مورد جنگجویی … من خودم خیلی باهاش حال نمی کنم! ترجیح می دادم با دیپلوماسی حلش کنیم :-p
اما خوب ظاهرا که راه دیگه ایی نیست… پس فعلا می جنگیم
راستی ایمیل رو برای کسایی گفته بودم که تو دنیای واقعی هم منو می بینن
می 29, 2009 at 21:35
اه چه بد… کامنت اولت مال من نیست!!!!
دیدی آخرش خدا به کمرت زد؟ ای همجنسـ-باز منحرف؟!
حالا دکتر رفتی یا نه؟
اگه نرفتی یه سر بیا یاهو درست حسابی توضیح بده چت شده و کجات درد می کنه خودم واست نسخه بپیچم!
این قدر هم حرص نخور اصلاً شاید مال اعصابت باشه!
ژوئن 3, 2009 at 08:40
عجب! نمی دونستم غیر از شیمی پزشکی هم می خونی :-p
در ثانی شناسه ی یاهوی شما رو هم ندارم
از وقتی که برای مسابقه دادن در کامنت ها گذاشتی تشکر فراوان می کنم :-p
ژوئن 4, 2009 at 23:45
اولاً هر کسی که واحد شیمی تجزیه پاس کرده لزوماً رشته ش شیمی نبوده!
دوماً هر کسی که دکتره لزوماً پزشکی نخونده!
سوماً شناسه!! هم واست ایمیل می کنم
هر چند تا الان دیگه خوب شدی لابد
چهارماً هم خواهش می کنم!
هر چند دوماً و سوماً و چهارماً از نظر نگارشی غلطن اما خب، مصطلحن پس دیگه دیگه!
ژوئن 6, 2009 at 10:49
هفتمن تو کامنت بزار عزیز غلط بودنش مهم نیست