امروز شاید یک هفته می شه که خبر قطع سراسری اینترنت منتشر شده! تکذیب شده، تایید شده، دوباره تکذیب شده که خب این یعنی که بعله! این طرح داره اجرا می شه!

یعنی از اینترنت چار تا سایت در پیت ایرانی مثل بلاگفا و یاحق و کوفت و زهرمار باقی می مونه!

این یعنی از ما که در قوانین ایران حتی تعریف هم نشدیم، هیچ چیز باقی نمی مونه!

تنها جایی که اقلیت های جنسی ایران جایی برای حرف زدن، نوشتن و در کل “بودن” داشتن، اینترنت بود.

محو می شیم.

از بین می ریم و “ما مثل شما از این چیزها نداریم” تحقق پیدا می کنه.

نمی دونم چه بلایی سر تحقیقات می آد وقتی گوگل و ویکیپدیا وجود نداشته باشه.

و در کل چی از من که کارم و زندگی ام با اینترنت معنا پیدا می کنه باقی می مونه.

نمی دونم چند روز یا ماه این قطع اینترنت که وعده داده شده، باقی می مونه اما از من به شما وصیت دوستان، هر چیزی که از اینترنت لازم دارید جمع کنید و ذخیره کنید! ریسک نکنید.

از ایمیل هاتون بک آپ بگیرید. پسورد هاتون رو عوض کنید. اگر با دوستانی در خارج از طریق اینترنت در تماسید شماره های تماسشون رو بگیرید و بهشون بگید که این اتفاق داره می افته.

و

من از همین تریبون اعلام می کنم که ایمیل دولتی ایجاد نکرده ام و نخواهم کرد، اگر ایمیلی ایجاد کنم، به هر مصیبتی هم که شده از طریق همین وبلاگ یا ایمیل جیمیل ام به دوستانم اعلام می کنم.

فعلن این پست تا مدتی پست آخر این وبلاگ خواهد بود مگر اینکه خبر تازه ایی بشنوم.

بوسدارتون

رهام

Aging Crisis

نوامبر 29, 2011

این یعنی چی؟ یعنی اینکه سن ادم بالا می ره، بعد می بینه هیچ پخی نشده واسه خودش. حتی همون خلبانی که تو بچگی دوست داشت بشه هم نشده! بعد می بینه ای داد بی داد، عمری است که بر فنا رفته

اونوقت یه چیزی از نا کجا آباد، شتلق می خوره پس کله ادم که اسمش هست بحران سن که باعث می شه ادم گیج و منگ بشه!
بعد ادم فقط دلش می خواد همین طوری بشینه به دیوار نگاه کنه، مشروب بخوره، بعد حرف نزنه، پاشه بره معتاد بشه بره پی کارش!

یک پستی هم هست که خیلی لازمه بنویسیمش راجه به بحران به رسمیت شناخته شدن، هی نمی شه!

همین دیگه! گفتم بدونین وضعم چطوریه!

کراهت و عورت

ژوئیه 18, 2011

دوشنبه ی پیش پدربزرگ مرجان فوت کرد. مرجان هم از من خواست از مراسم تشیع جنازه فیلم برداری کنم.

من، رهام بیست و شش ساله، برای اولین بار پام به بهشت زهرا باز می شد! همین طور اولین باری که تو یک مراسم تشیع جنازه حاضر می شدم، یا حتی اولین باری که از نزدیک جنازه می دیدم!

عکس العمل خانواده ی مرجان خیلی جالب بود. پدر و مادرش که یک پارچه گل بودن اما بقیه خانواده یک جوری زیر و بالای من رو نگاه می کردن که انگار اومدم خواستگاری! احتمالن کلی هم پشت سر مرجان بنده خدا حرف زدن که “نیگا کن وسط مراسم پدربزرگش، دوست پسرش رو آورده”! (البته که اگر کسی عقلش رو برای 10 ثانیه به کار می نداخت کاملن واضح بود که اگر قرار بر خواستگاریه، این مرجانه که باید بیاد خواستگاری من!)

بهشت زهرا مخصوصن بخش تطهیرش که همه منتظر بودن تا جنازه رو شسته شده تحویل بگیرن خیلی دردناک بود. جنازه هایی که یکی یکی بیرون میومدن و مردمی که آه و ناله کنان و اشک ریزان دنبال جنازه ها راهی می شدن.

اما دردناک تر از اون قسمتی بود که جنازه رو دفن می کردن و خب من که مجبور بودم فیلم بگیرم با تمام جزئیات.

اما قسمت خوب رفتن به این مراسم این بود که مرجان حضور داشت و هر لحظه با هم بودیم و حرف می زدیم و کلی هم جک گفتیم و کلی خندیدیم حتی!

این وسط عموی مرجان از ادم های مهم مراسم بود که شیخ بود و قسمت های مذهبی مراسم رو بر عهده داشت.

بعد از مراسم همین طوری که داشتیم شیطنت می کردیم، من به این اقای عمو که خیلی آدم خوش برخوردی بود، معرفی شدم! اون هم در حالی که از گرمای هوا کلی عرق ریخته بودم و همه ی موهام فر خورده بود. گوشواره ام هم کاملن مشهود و هویدا بود!

   - عمو این رهام دوستمه. نگاش کن چطوری لباس پوشیده :D

   : این طرز پوشش کراهت داره!

   - یعنی چی؟ یعنی حرامه؟

   : نه! کراهته.

   - یعنی من هم اینطوری (با اشاره به استین کوتاهم) لباس بپوشم اشکال نداره.

   : چرا شما بپوشی حرامه! زن از نوک انگشت پا تا فرق سر عورته!

من و مرجان یک نگاهی به هم کردیم و زدیم زیر خنده. خلاصه من شدم اقای کراهت و مرجان هم شد خانوم عورت!

کیس؟ چرا کیس هم بود. پسرعمو جان حضور داشتن که خیلی خوش پوش و خوش هیکل تشریف داشتن و ادکلن محشری هم استعمال فرموده بودن. اقای پسرعمو هم اتفاقن ادم فوق العاده شوخی بود و کلی با من و مرجان برای خندیدن همراهی می کرد. اما از بد روزگار این اقای پسرعمو ازدواج کرده بود و نمی شد هینت بازی راه انداخت! (نخیر آقا! من خیلی ادم با شخصیتی هستم از این کارا هم نمی کنم اصلن!)

اما این وسط چیزی که بیشتر از همه ذهن منو درگیر می کرد، نوع مردن و بعد از مردنم بود. چیزی که برام واضح بود این بود که دوست ندارم اینطوری بمیرم و دوست ندارم اینطور مراسمی داشته باشم. دوست ندارم پشت سر تابوتم کسی راه بره و گریه کنه یا جیع بزنه. یا حتی شاید دوست ندارم که کسی از مرگم خبردار بشه.

وحشی، بی شعور، کودن، دیکتاتور، نفهم، زنیکه ی جنده … که بنده می باشم

شما را به دیدن ادامه برنامه دعوت می کنم!

 

فحش های دریافتی از 26 تا 29 اردیبهشت

27 اردیبهشت

مه 16, 2011

فردا روز مبارزه با هموفوبیا است.

و من پر شدم از تنفر شدیدی از ادم های اطرافم. حتمن شنیدید که بزرگترین ضربه رو به جنبش زنان خود زنان زدند. این جمله در مورد همجنسگرایان مصداق کامل داره. جامعه هموفوب و مردسالار جهانی خوراکش رو از حرکت های ما می گیره.
نه نه اشتباه نکنید. منظورم دنبال سکس بودن و متفاوت لباس پوشیدن و آشکارا رفتار کردن و اینها نیست. من عاشق مهراک­م که می دونه بیشتر حاضران از لباس پوشیدنش خوششون نمی آد اما همچنان زیباترین کراس درس­ی هست که دیدم. عاشق “خود” بودنش هستم. عاشق رفتار کردن­هاشم اونطوری که دوست داره باشه. عاشق خیلی ها که سکس دوست دارند و در مورد احساسشون صادق اند. عاشق کسانی که با خود و دیگران روراست­ند.

اما متنفر از کسانی که به هر دلیلی از خود بودنشون هر لحظه فاصله می گیرند.

فردا تمام فرند های هموفوب از لیست فرند های فیس بوکم حذف خواهند شد!

نمی شود نسبت به هموفوبیا و هموفوب بی تفاوت بود. هموفوبیا مثل مذهب و ایدئولوژی نیست که (به فرض) می شود محصورش کرد در حصار خانه ها و موقعیت های فردی. هموفوبیا لحظه لحظه زندگی ما را هدف گرفته و از این جنگ فقط یکی پیروز میدان است؛ یا زنده بودن ما یا تداوم هموفوبیا.

 

هموفوب بودن خانواده دلیل خوبی برای سانسور کردن خود نیست. هوموفوب بودن جامعه دلیل خوبی برای به پستو رفتن نیست. هموفوب بودن جنبش دلیلی خوبی برای حذف خود از متن مطالبات جنبش نیست. اما هموفوب بودن تو دلیل خوبی برای دشمن شدنت با من هست! چه گی باشی و چه استریت، چه اشنا باشی چه غریبه!

 

 

پ.ن: 27 اردیبهشت روز جهانی مبارزه با هموفوبیا متقارن سالروز تولد یکی از دوستان دوره دبیرستانم هم هست. دوست سابقی که طولانی مدت ترین زمان دوستی را در دوران نوجوانی با او داشتم. دوستی که آتئیست بود و از طبقه روشنفکر و بلا بلا بلا! بعد از آشکار شدنم برایش بعد از پنج سال دوستی و بی هیچ توضیحی رفت و ناپدید شد تا ثابت کند هوموفوبیا دوست و آشنا، روشنفکر و سنتی، دین دار و بی دین، گی و استریت ندارد.

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.